تبلیغات
نشریه استان لکستان
منوی اصلی
نشریه استان لکستان
استان لکستان
  • عصیان لکستانی پنجشنبه 20 آذر 1393 09:35 ب.ظ نظرات ()


    سه برادر کهن (لک ها روس ها وچک ها)

    لک و چِک و روس: سه برادر در جست‌وجوی شرق

    افسانه‌ای لهستانی، چنین روایت می‌کند که یافث، پسرِ نوح، پسری داشت به نامِ یاوان، و

     یاوان سه پسر داشت: فرزند ارشدش لک، وسطی روس، و کوچک‌ترین‌شان چِک.

    این سه برادر بر مردمی حکومت می‌کردند که بعد از طوفان نوح، از آن‌ها پیروی کرده 

    بودند، و همه با هم، زندگی خوشی داشتند. اما سرانجام روزی کمبود خوراک مردم را نگران 

    کرد. پس به رهبران‌شان شکایت کردند و سه برادر تصمیم گرفتند تا جایی تازه برای زندگیِ 

    قومِ خود پیدا کنند. به راه افتادند، از رودخانه‌های سخت، جنگل‌های ناآشنا و زمین‌های مسطح 

    گذشتند، تا بالأخره روس، که برادر وسطی بود، خسته شد، و تصمیم گرفت همان‌جا بماند. سه 
    برادر یکدیگر را در آغوش گرفتند، سوگند خوردند که دوباره یکدیگر را ببینند، و از یکدیگر جدا شدند.

    روس، به نمادِ اقوامِ روسانی (مردمِ اوکراین و بلاروس) تبدیل شد.

    لک و چک، در کنار هم، چند ماه دیگر رفتند تا سرانجام به کوهی بلند رسیدند. چک، که 

    عاشق آفتاب بود به برادرش گفت: بالای این کوه، من به خورشید نزدیک‌ترم. من و مردمانم 

    از این کوه بالا خواهیم رفت. دو برادر یکدیگر را در آغوش گرفتند، سوگندِ دیدار دوباره 

    خوردند، و از هم جدا شدند.

    پیروانِ چک وقتی به بالای کوه رسیدند، چشم‌شان به جنگل‌های انبوهِ دامنه‌ی کوهستان، 

    چمنزارهای وسیع و رودخانه‌های خروشان افتاد، و تصمیم گرفتند آن سرزمینِ پربرکت را به

    نامِ رهبرشان، “چک” بنامند.

    او نمادِ مردمانِ بوهمیا و چک شد.

    اما لک، که بزرگترین برادر بود، بی‌خبر از برادرانش قدم برمی‌داشت تا این که نزدیکی‌های 

    غروب، چشمش به عقابی سفید افتاد که بی‌باکانه، در حال مراقبت از آشیانه و فرزندانش بود. 

    پشتِ سرِ این عقاب، خورشیدِ در حال غروب، به سرخی می‌زد. لک، به مردمانش گفت که 

    هم‌زمانیِ عقابِ سفید و خورشیدِ سرخ را به فال نیک گرفته. و تصمیم گرفت که در همان 

    سرزمین ماندگار شود. او اقامتگاهِ تازه‌ی خود را “گنیازدو” نامید، که در زبانِ لهستانی به 

    معنایِ آشیانه است. لک نمادِ مردمِ لهستان شد، عقابِ سفید هنوز که هنوز است نشان ملی این 

    کشور است، و سفید و سرخ در رنگ پرچم‌شان هویداست


    آخرین ویرایش: یکشنبه 9 خرداد 1395 06:04 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • عصیان لکستانی پنجشنبه 4 آبان 1396 01:21 ق.ظ نظرات ()
    در هزاره چهارم ق.م بشر توانست روش ساخت آلیاژمفرغ(برنز)راکشف کند که ازترکیب مس وقلع یامس وآرسنیک تشکیل میشد.قدیمی ترین اشیای مفرغی جهان ازایران(لکستان)،بین النهرین وچین به دست آمده است.
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 4 آبان 1396 01:26 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • عصیان لکستانی چهارشنبه 3 آبان 1396 05:17 ب.ظ نظرات ()


    ‍ بزرگترین دهانه معماری جهان باستان در لکستان

    پل گاومیشان متعلق به دوره ساسانیان است. که درخطه لکستان بر  روی رودخانه سیمره واقع شده است.با طولی در حدود175متر می باشد.

     مصالح اصلی آن ملاط، آجر و سنگ است.
    دهانه‌ی پل گاومیشان با عرض بیش از ۳۴ متر، بزرگ‌ترین دهانه معماری جهان باستان محسوب می‌شود.بر خلاف  طاق کسری که روی زمینی صاف و هموار ساخته شده است این  بنای  با زحمت فراوان بر روی رودخانه‌ای خروشان احداث شده است.

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 3 آبان 1396 05:20 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • عصیان لکستانی چهارشنبه 3 آبان 1396 05:12 ب.ظ نظرات ()

    ‍  در کاوش های باستان شناسی در منطقه لکستان نشانه های ارزشمندی از نگاره ایزد ماه و خدای خورشید مربوط به سده ششم پیش از میلاد مسیح یعنی زمان شاهنشاهی مادها لک نو بدست آمده است, که پیشینه و اصالت آنرا باید به تمدن های گذشته ایلام و سومر نسبت داد.
     آریاییان باستان خورشید و ماه را به عنوان ایزد ستایش نمی کرده اند, ولی آنها را در زندگی خود بویژه در امر کشاورزی سودمند و موثر می دانسته اند و آنان را در بدست آوردن محصول خوب و سرشار کشاورزی توانا می پنداشته اند.



    آخرین ویرایش: چهارشنبه 3 آبان 1396 05:14 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • عصیان لکستانی چهارشنبه 3 آبان 1396 05:07 ب.ظ نظرات ()
    دهانه اسب از جنس مفرغ
    این دهانه برای اسب و احتمالا برای اسب حاکم یا یک شخص ثروتمند استفاده میشده است!

    قدمت قرن ۷ قبل از میلاد
    محل کشف : لکستان
    موزه متروپولتین ، آمریکا

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 3 آبان 1396 05:08 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • عصیان لکستانی چهارشنبه 3 آبان 1396 01:29 ب.ظ نظرات ()

    گنج های بی کس و تنهای لکستان

    این اثار باستانی که از خطه لکستان  کشف شده اند بیشتر در قسمت شهر باستانی اکودو در کوهدشت و شهر کهن  قوطل که بازم در شهر کوهدشت امروزیست کشف شده  خود نشان از قدمت  خطه لکستان است در بحث آینده مربوط به نیای مردم لک سرزمین مو به آن خواهیم پرداخت

    اواخر دهه 20 میلادی ظهور زیورآلات باستانی و سلاح های باستانی و ظروف های برنزی در بازار بین المللی اجناس هنری رو به افزایش یافت.

    اکثریت آنها از گورستان های قومی نیمه کوچ نشین و پرورش دهنده اسب که در هزاره دوم و اول قبل از میلاد در دامنه های زاگرس یا لکستان امروزی زندگی می کردند، به غارت رفته بودند. 

    اوسط دهه 30 باستان شناسی به نام اریش اشمیت برای دستیابی به خرابه ها و مقبره های بازنشده تعدادی پرواز  شناسایی بر روی قلب دورافتاده لکستان انجام داد. 
    آثار برنزی و مفرغی لکستان زینت بخش بسیاری از موزه های اروپا و آمریکا شد ، میراث غنی هنر ایران باستان که بسیار راحت غارت می شدند و سر از موزه های خارج در می آوردند.
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 3 آبان 1396 01:36 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • عصیان لکستانی چهارشنبه 3 آبان 1396 12:47 ب.ظ نظرات ()
    كهن ترین استقرار بشر در لکستان  تپه های موسیان وعلی كش انجام گرفته انسان  در حدود 8000 ق.م از دونوع گونه گیاهی (گندم و جو) و همچنین حیواناتی نظیر میش وبز دراین ناحیه استفاده میکرده است.

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 3 آبان 1396 12:50 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • عصیان لکستانی چهارشنبه 3 آبان 1396 12:25 ب.ظ نظرات ()
    ارابه مفرغی ، هنر لکستان 
    ۸۰۰ قبل از میلاد
    ارابه توسط حیوان اساطیری کشیده می شود!

    احتمالا این شخص یک ایزد و یا یک شخصیت قهرمان مانند در روزگار خود بوده است!!
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 3 آبان 1396 12:30 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • عصیان لکستانی پنجشنبه 27 مهر 1396 06:32 ب.ظ نظرات ()

    ‍ ماجرای موجودی به نام ((koelazh)کولژ آدم خوار لکستان

    کولژ موجودی دورگه بین گربه سانی بزرگ وسگسانی بزرگ است مثل پلنگ و کفتار راه راه  
    خیلی‌ها با واژه گرگ آدمخوار، آشنایی دارند و شاید هم بارها خواسته یا ناخواسته آن را نیز به کار برده‌اند. به عنوان مثال شنیده‌اید که برخی پدرها و مادرها یا بزرگ‌ترها، برای نهی و ترساندن کودکان از کاری به آنان می‌گفتند: اگر این کار را انجام دهی، می گم  گرگه تو را بخوره!
    شاید اغلب مردم این امر را افسانه‌ای بیش ندانند اما برای اهالی آبدانان داستان کولژ آدمخوار در خطه لکستان، یک حقیقت غیر قابل انکار است که  داغ ناشی از این حادثه شگرف و تلخ، هنوز در دل تعدادی از این مردم جا دارد.  به استناد سندهای معتبر، در سال‌های 1318 تا 1322 خورشیدی منطقه آبدانان خطه لکستان و بخشی از شهرستان دهلران لکستان، در سایه وحشتناک موجودی وحشی قرار داشت  که صدها نفر را با دندان‌های تیز و بی رحم خود دریده و خورده و تعداد زیادی را هم مجروح کرده است.
    جمشید حرمی از فرهنگیان آبدانانی که کتابی درباره این جانور خونخوار با نام «کولژ» منتشر کرده درباره ویژگی‌های آن نوشته است:«بر پایه گزارش‌های موثق و موجه  افرادی که خود مورد حمله این موجود قرار گرفته‌اند، این حیوان وحشتناک دارای موهایی نرم و زرد رنگ با نقطه‌های سیاه  به طول سه متر و ارتفاع یک و نیم متر، با دمی به طول 80 سانتیمتر، دستانی کوتاه و کلفت، جثه‌ای بزرگ و کله‌ای به نسبت کوچک بوده که بیشتر به ببرهای آسیایی شباهت داشته است. از دیگر ویژگی‌های این جانور وحشی شتاب تند و جهش تیز، مهارت فوق‌العاده در شنا کردن، هیبت ترسناک و منحصر به فرد و وحشت زیاد سگ‌ها از آن بود. شکار کودکان یک تا 13 ساله، مهارت بالا در ربایش کودکان از دامن مادران و پدران، بوی بسیار بد و متعفن دهان، خودداری از خوردن گوشت دام‌ها و دیگر جانداران، استفاده مطلق از گوشت انسان از جمله دیگر مشخصه‌های گرگ آدمخوار آبدانان بود.»
    والدین برای حفظ جان فرزندان خود از حمله این حیوان، آنان را به صورت سری به هم بسته و یک سر طناب را به ستون سیاه چادر و سر دیگر آن را در دست می‌گرفتند و تا صبح بیدار می‌ماندند.
     رعب و وحشت و ماتم و عزا در طول سال‌های 1318 تا 1321 آبدانان را فرا گرفته و هیچکس از دست این دزد بی‌رحم در امان نبود. بر پایه اسناد موجود ، در این دوره زمانی 5 ساله نزدیک به 800 نفر از کودکان و میانسالان آبدانان، دهلران و قسمت هایی ازشرق لکستان را خورده  یا زخمی کرد.

    مناطق «ژیور» و «گل گل»، «شلت» و «سیاه گاو» به علت وجود دره‌های ژرف، رودخانه‌های زیاد، بیشه زارهای فراوان، جنگل‌های انبوه و تپه ماهورهای بی‌شمار محل پنهان شدن و استراحت روزانه گرگ آدمخوار بود و  بارها رهگذران این حیوان را در مناطق ذکر شده دیده بودند
    کشت کولژ آدمخوار مستلزم جرأت زیاد، تجربه ممتد و قدرت بدنی فوق العاده است که گویا این صفات در وجود کربلایی «باباخان پوراحمدی» از اهالی منطقه گرمسیری آبدانان متجلی شده بود. او كه هیچ‌گاه بدون تفنگ سر بر بالین نمی‌گذاشت، تصمیم می‌گیرد که شر این شرور را از سر مردم کوتاه کند و انتقام این همه کودک را از او بگیرد  شبی از شب‌های سرد زمستان سال 1321 از قضای الهی،کولژ مهمان کربلایی باباخان می‌شود، دو شکارچی رو در روی هم قرار می‌گیرند! در یک سو مرد با تفنگی پر از سرب گداخته و اراده پولادین و در طرف دیگر، دندان‌های تیز و شکمی گرسنه و کام خشک برای مکیدن خون بندگان خدا. جانور در حال فشردن گلوی فرزند خفته در آغوش مهربان مادر است که صفیر غرش دو گلوله پی‌در‌پی، فضای سیاه چادر را ملتهب و آرامش آبادی را در هم می‌ریزد.  جانور در کمال ناباوری به هوا پرتاب و جلوی آشیانه عشایری کربلایی باباخان نقش بر زمین می‌شود و سرانجام پس از سال‌ها خونخواری، تسلیم مرگ می‌شود.  هلهله زنان خانه به آسمان شب بلند می‌شود، مرد خانه چند گلوله به نشانه شادی به هوا شلیک می‌کند.خبر مرگ هیولای وحشت همه‌جا را فرا می‌گیرد. 13 مرد ایل لاشه متعفن حیوان را جابه جا می‌کنند و با کارد انتقام شکم او را سفره كرده و ده‌ها زنگوله و مهره‌های سبز و آبی که زینت بخش گردن کودکان معصوم بود از شکم گرگ آدمخوار بیرون آورده می‌شود.» و این چنین ماجرای کولژ آدمخوارلکستان به پایان می‌رسد.
     بهتر است بدانید که مردم لکستان این حیوان را موجودی دورگه بین پلنگ وکفتار میدانند که نام آن را کولژ مینامند که این حیوان بسیار وحشی و خون ریز است که بخاطر دارا بود هردو ویژگی گربه سان وسگ سان رعب بسیاری ایجاد میکند سگسانان قادرند مسافت طولانی را بدوند و گربه سانان در  هوش وشکار مهارت بالایی دارند این دو ویژگی این موجود را خوف ناک ترین موجود لکستان کرده است به دلیل نداشت عکس  مجبورشدم از عکس دورگه گرگ کفتار  استفاده کنم   اما خودم شخصا چند بار کولژ  رادیده ام ویک بار جسدش را از نزدیک دیده ام با درود نشریه لکستان
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 27 مهر 1396 07:06 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • عصیان لکستانی پنجشنبه 27 مهر 1396 06:26 ب.ظ نظرات ()


    سلیمان خان سرداراهل لکستان در جریان حمله مغول به ایران باهفت هزارسوار به جلال الدین خوارزمشاه ملحق شد ، اما حمله غافلگیرانه خلیفه عباسی مانع از آن شدکه به مصاف مغولان بروند


    آخرین ویرایش: پنجشنبه 27 مهر 1396 06:30 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • عصیان لکستانی یکشنبه 23 مهر 1396 07:54 ب.ظ نظرات ()
     
    تندیسی متعلق به هزاره اول از لکستان باآویزی در گردن به شکل یک چشم که احتمالا یک مهر یا سنگی برای شکستن طلسم و جادو بوده است.این اثر درموزه متروپولیتن نگهداری میشود.
    آخرین ویرایش: یکشنبه 23 مهر 1396 07:58 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • عصیان لکستانی چهارشنبه 19 مهر 1396 05:49 ب.ظ واته ()
    رفراندوم لکستان(آیا نام استان های ایلام،لرستان و کرمانشاه به لکستان تغییر خواهدکرد؟)
    زبان لکی همان زبان پهلوی باستان(زبان اشکانیان) است . و لکستان نیز سرزمین پهله ی باستان است .
    شهرهای سرزمین پهله عبارتند از: 1- سیروان(شیروان چرداول)،2-ماسبذان(ایلام)،3-سیمره(دره شهر)،4-مهرگان گده(کوهدشت)،5-لور(اندیمشک)،6-قرمسین(کرمانشاه)، 7- ماه کوفه(دینه ور،صحنه)8-ماه بصره(نهاوند)،9-لیشتر(الشتر)،10-شابرخاست(خرم آباد) ، جمعیت غالب این مناطق هنوز هم لک زبان هستند، 
    اگر رای گیری برای تغییر نام سه استان ایلام ، لرستان و کرمانشاه انجام گیرد مطمعنن نام هر سه استان به لکستان تغییر خواهد کرد.
    کرد ها و لر ها تا به حال اجازه ی برگزاری این رفراندوم را نداده اند ، به گونه ای که اگر نام لکستان برده شود هم کردها هم لرها میگویند لکها به دنبال تجزیه طلبی هستند. چون میدانند اگر لکستانی تشکیل شود فرهنگ و تمدن آنها زیر مجموعه ی از لکستان قرار خواهد گرفت. پس طبیعی است اگر نام لکستان بیاید مسئله را سیاسی جلوه دهند.
    بنده در جواب لرهای عزیز و کردهای گرامی عرض میکنم آیا شما میپذیرید بگویند فرهنگ های کردی و لری ، لکی است؟ نه مطمعنن قبول نخواهند کرد ، پس باید به کرد ها و لرهای عزیز عرض کنم که لکها دارای هویت و زبان مستقل از این دو قوم هستند و حتی بسیاری از فرهنگ ها را که میگویند لری و یا کردی است متعلق به قوم لک است. و شبکه ی تلوزیونی ای باید داشته باشند تا فرهنگ خود را تبلیغ کنند و ترویج دهند ، . . .
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 19 مهر 1396 05:57 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • عصیان لکستانی پنجشنبه 12 مرداد 1396 05:53 ب.ظ نظرات ()
    کد خبر: ۱۷۴۷۱۷۱
    تاریخ انتشار: ۱۲ مرداد ۱۳۹۶ - ۰۹:۰۳

    ثبت زبان لکی در فهرست ملی میراث ناملموس کشور

    زبان لکی در فهرست ملی میراث ناملموس کشور ثبت شد.
    به گزارش خبرگزاری صدا و سیما مرکز لرستان، زهرا بهاروند معاون میراث مدیر کل میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری استان گفت: کمیته ملی میراث ناملموس دیروز با ثبت زبان لکی در فهرست ملی میراث ناملموس مشور موافقت کرد وزبان لکی در فهرست ملی میراث ناملموس ایران ثبت شد.
    زبان لکی از زبان‌های بسیار قدیمی است. تعداد واژه‌ها در این زبان را تا 30هزار واژه اعلام کرده‌اند. ‌در زبان لکی کنونی هنوز بسیاری از لغات، اصطلاحات و واژه‌های موجود در زبان اوستا به همان شکل اولیه بدون هیچ تغییری رایج و معمول هستند
    لکی زبانی است  منظوم و مملو از اشعار، ضرب‌المثل‌ها، تمثیل‌ها، افسانه‌ها و بسیاری از کلمات و جملات آن دارای اوزان عروضی است، با این تفاوت که شعر لکی همه‌جا 10هجایی است، اما گاهی 8 و 12هجایی نیز دارد.
    میراث فرهنگی ناملموس به تولیدات و فرایندهای فرهنگی گفته می‌شود که با گذشت زمان و از نسل‌های پیشین باقی مانده‌، ملموس نبوده  و قابلیت ذخیره در محل فیزیکی مانند موزه را ندارند ولی از طریق ابزارها و وسایلی که در آن‌ها به‌کار رفته‌اند قابل تجربه‌کردن هستند.
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • عصیان لکستانی پنجشنبه 29 تیر 1396 04:00 ب.ظ نظرات ()
    لزوم عمومی زدایی از دانش زبان شناسی





     

    وهاب کریمی (وبلاگ زبان شناسان آینده): یک نمونه ی دیگر، اشتباه کودکانه ایست که اکثر پژوهشگران زبان های ایرانی در مورد " زبان لکی " مرتکب میشوند.(اشتباهی کودکانه با تمام خصائص اشتباهات کودکانه). این زبان را بسیاری در شاخه ی خنده دار و من درآوردی "کردی جنوبی" طبقه بندی میکنند.


    تنها به ذکر یک مورد اکتفا میکنم ، ولی شک ندارم که در بیشتر حوزه های زبان شناسی، بسیاری از دانشجویان و پژوهشگران زبان شناسی (که من هم یکی از دانشجوهای اینچنینی هستم) هنوز یاد نگرفته اند که در نوشته ها و سخنرانیهای خود، از واژگان تخصصی استفاده کنند و واژگان غیرفنی را به کار نبرند. حرف زدن برای عوام و کم دانها، شاید گاهی لازم باشد با مفاهیمی بعضا غلط و اشتباه، راحت شود، اما این دلیل خوبی نیست که با اهل فن هم، با همان زبان صحبت کرد (با اهل فن هم ، آره؟!).
    در کارهای رده بندی زبانی نام خانواده های زبانی و یا یک زبان خاص را با اصطلاحات جغرافیایی و قومی بیان کردن، اشتباه رایجی است. قرار نیست ما با همان واژگانی که با غیر زبان شناسان طرف صحبت هستیم، با یکدیگر صحبت کنیم. مثلا به جای اینکه بگوییم :" گرجی از زبان های قفقازی جنوبی است" ، نام شاخصه ی زبانی زبان گرجی را ذکر کنیم و اگر نامها مشترک شد، از سیستم نامگذاری استاندارد برای زبانها استفاده کنیم. 
    یک نمونه ی دیگر، اشتباه کودکانه ایست که اکثر پژوهشگران زبان های ایرانی در مورد " زبان لکی " مرتکب میشوند.(اشتباهی کودکانه با تمام خصائص اشتباهات کودکانه). این زبان را بسیاری در شاخه ی خنده دار و من درآوردی "کردی جنوبی" طبقه بندی میکنند. اولا "کردی" زبان نیست و یک فرهنگ است و "کرد" یک قومیت میباشد و اصطلاح "کرد" و "کردی" اصطلاحات "مردم شناختی" هستند (سورانی و کرمانجی و غیره زبان هستند ولی بنا به دلایلی که در آینده و در مطلبی جداگانه به آن خواهم پرداخت،  تحت نام "کردی" همگون معرفی میشوند). دوما اصطلاح "جنوبی" یک اصطلاح "جغرافیایی" است. کسانی که این اصطلاح را "در آورده اند" احتمالا کردستان را مرکز ثقل یک سری مسائل، از جمله زبان، قرار داده اند و به سبب اینکه مردمی که به "زبان لکی" سخن میگویند، اکثرا در جنوب آن مرکز ثقل ساکنند  را به صفت "جنوبی" مفتخر کرده اند و لابد نزد خود از اینکه "شمالی" هستند و بالا شهری، در پوست خود گنجایش نمیشوند!!! .
    چنین نکات ظریفی، فرق زبان شناس را از زبان نشناس و پژوهشگر دقیق را از پژوهشگر باری به هر جهت و غیر مسئول، بازمیشناساند.
    اگر از واژگان تخصصی استفاده کنیم، بهتر  و دقیق تر منظورمان را میفهمند، اما اگر حرفهایمان را با واژگان عمومی بزنیم، برخلاف تصور، نه تنها منظورمان را نمیفهمند، بلکه موجب بروز کج فهمی و سوء تفاهم هم میشویم.
    نکته دیگر وجود سه سطح :"عمومی، نیمه فنی و فنی" در بیان موضوعات است. عرایض بنده در اینجا متوجه سطح فنی کار است. به دنبال گفتن و شنیدن واژگان فنی و تخصصی هستم. همین و بس.

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 29 تیر 1396 04:07 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • عصیان لکستانی پنجشنبه 29 تیر 1396 02:10 ب.ظ نظرات ()



    نویسنده: نشریه استان لکستان

    • آئین رونمایی از اثر سترگ فرهنگ باساک: ریشه شناسی زبان لکی

      اثر ارزشمند: استاد بهادر غلامی

      زمان: پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 ساعت 17

      مکان: اداره ارشاد شهرستان دلفان (نورآباد لکستان)

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 29 تیر 1396 03:36 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • عصیان لکستانی جمعه 19 خرداد 1396 03:47 ب.ظ نظرات ()

    مهندس تیمور لکستانی؛ پدر برق ایران

    معرفی مهندس لکستانی

    مهندس تیمور لکستانی در سال ۱۲۹۴ در سلماس به دنیا آمد. پدرش مسعود دیوان بود که در سال 1297 شمسی در اثر حمله اکراد سیمکو کشته شد. وی پس از اخذ دیپلم از دبیرستان فردوسی تبریز در سال ۱۳۱۳ به دانشکده فنی دانشگاه تهران راه یافت و در زمره ۱۰ نفر اول پذیرفته و با اخذ رتبه ممتاز فارغ‌التحصیل شد. 

    لکستانی که از شاگردان دانشمند فقید محمود حسابی بود، جزء نخستین گروه مهندسان برق دانش‌آموخته دانشگاه تهران به شمار می‌رفت که پس از فراغت از تحصیل به صنعت برق کشور ملحق شد. وی را به خاطر خدمات متعهدانه‌اش به صنعت برق کشور و نقش تاثیرگذار در توسعه شبکه برق تهران، «پدر برق ایران» لقب داده‌اند. 

    پس از انتصاب به ریاست شبکه برق تهران در سال ۱۳۲۶، در توسعه این شبکه نقش بسیار تاثیرگذاری داشت و تا سال ۱۳۴۵ با سمت‌های مختلف در زمینه تامین روشنایی معابر و توسعه شبکه توزیع در تهران و شهرهای دیگر به میهن خدمت کرد. لکستانی که از پایه‌گذاران دانشگاه صنعتی شریف بود در سال‌های ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۹ عضو هیات امنا و معاون فنی این دانشگاه بود. 

    وی که بر اثر سکته مغزی در بیمارستان بستری شده بود، سرانجام روز دوشنبه، دوم آبان ماه ۱۳۹۰ در سن ۹۶ سالگی، دار فانی را وداع گفت.

    مهندس تیمور لکستانی یکی از بنیانگذاران دانشگاه صنعتی شریف که عنوان پدر برق ایران را داراست. متولد 17 آبان سال 1294(ه-ش) در روستای قره قیشلاق است(دهی از دهستان لکستان بخش سلماس). پدرش یوسف خان ملقب به مسعود دیوان و از صاحب منصبان نظامی سلماس بود که در زمان حمله اشرار تحت امر سیمیتگو به روستای قره قیشلاق از فرماندهان مدافع روستا بود.مهندس لکستانی پس از کشته شدن پدرش همراه با خواهرش نیمتاج سلماسی (شاعر معروف سلماس)به خوی رفت و به تحصیلات خود ادامه داد. 
    وی پس از اخذ دیپلم از دبیرستان فردوسی تبریز در سال 1313در دانشکده فنی جزء ده نفر اول پذیرفته شد,مهندس لکستانی در اولین دوره دانشکده فنی که در محل دارالفنون تشکیل شد شرکت جست و در 1317 شمسی در رشته مهندسی برق با درجه فوق لیسانسی فارغ التحصیل گشت وی پس از پایان خدمت وظیفه علیرغم میل ,در 1319 به خدمت ادره برق تهران واقع در میدان ژاله تهران درمی آید, مهندس لکستانی بسیار مایل به خدمت در تبریز بود, هفت سال با پشتکار و جدیت در کارخانه برق کار کرد در این مدت به کمک همکاران توانستند پس از تحمل مشقات فراوان نحوه کار با دستگاههای تولید برق را از استادکاران چک اسلواکی که تمایلی به آموزش به آنها را نداشتند یاد گرفته و زمینه خروج آنها را فراهم کنند.
    در سال 1326 به عنوان رئیس شبکه توزیع برق تهران منصوب شدند و تا سال 1345 با سمتهای مختلف در زمینه تامین روشنایی معابر و توسعه شبکه توسعه توزیع در تهران و شهرهای دیگر به کشور خدمت کردند در سال 1345 با کمک جمعی از شخصیتها و مقامات وقت دانشگاه صنعتی شریف را تاسیس کردند از آن سال به بعد هم تا سال 1359 به عنوان هیات امنا رئیس دوره عمومی معاونت فنی و قائم مقام دانشگاه صنعتی شزیف مشغول به خدمت بودند وی برای مطالعه به کشورهای فرانسه بلژیک و ژاپن سفر کرد و از آثارش می توان به رساله های مربوط به تدوین توزیع نیروی برق –آئین نامه ای مربوط به حفاظت از خطرات ناشی از برق اشاره نمود.
    در تابستان سال 1390 به یادبود دلاوریهای مسعود دیوان در جنگ لکستان و بزرگداشت مقام شامخ علمی مهندس لکستانی یاد بودی در روستای قره قیشلاق سلماس نصب و مراسم بزرگداشتی برگزار گردید و از بنای یاد بود مسعود دیوان در قره قیشلاق پرده برداری گردید. در این مراسم وصیت مهندس لکستانی مبتنی بر خاکسپاری ایشان نزد مزار پدرشان در قره قیشلاق به اطلاع همگان رسید.
    سرانجام این نابغه بزرگ و پدر صنعت برق ایران و از بنیان گذاران دانشگاه صنعتی شریف در تاریخ 90/08/03 در بیمارستان ایران مهر تهران به علت کهولت سن در گذشت .

    برق نیوز دو خاطره از مهندس لکستانی که در کتاب "با پیشکسوتان صنعت برق- خاطرات آقای مهندس تیمور لکستانی" چاپ شده است را منتشر می کند:

    ماجرای وضع حمل ملکه و متولد شدن ولیعهد

    من معاون اول خودم را که تحصیل کرده آلمان بود گذاشته بودم جای خودم، معذرت می خواهم اینو میگم. گفت: که اسم اون میدونی چیه؟ گفتم بله آقای مهندس ... گفت: نخیر این آقای مهندس به جهنمه. گفتم چطور؟ گفت میان میگن برق آن قسمت قطع شده بلند میشه میگه به جهنم. گفت من میخوام از شما خواهش کنم دوباره تصدی شبکه برق را قبول کنید.

    ملکه حامله است قرار است در بیمارستان زنان وضع حمل کند ولیعهد بدنیا بیاید و خیلی موضوع حساس است من می خوام شما باشید منم حقیقتا اولا به شبکه علاقه داشتم و همین که محبت کارگرها و اینها دوباره قبول کردم.

    سرتیپ آجودانی دو سه تا مهندس فرستاد پیش من و به انها گفته بود بروید و یاد بگیرید ببینید لکستانی چیکار می کنه اینها اومدن همینطور نگاه می کردن (دستور رئیس برق بود دیگه) برگشته بودند گفته بودند ما نمی توانیم کاری که اون میکنه بکنیم. 

    دلیل عمده اول اینکه علاقه داشتم و ثانیا من شبکه رو حفظ بودم یعنی به نقشه ها و اینها نگاه نمی کردم و بنابراین با سرعت کارها انجام می شد علاقه ای هم که داشتم همین باعث می شد که زودتر اون معایب مرتفع می شد ولی چون شبکه کهنه بود دائما در اختلالات بود خلاصه سرتیپ آجودانی من رو دو مرتبه آورد روزی که ملکه اگر در خاطرتون باشه در بیمارستان خیابان مولوی وضع حمل کرد نزدیک اون بیمارستان پست شماره 23 میدان محمودیه، میدان اعدام هم میگفتن، اونجا بیچاره آجودانی با من نشسته بودیم تو پست دائما مأمور می رفت بیمارستان که نزدیک بود می امد می گفت هنوز وضع حمل نشده تا بالاخره شد و بیمارستان ژنراتور نداشت خودش.

    ماجرای بی برق شدن خانم دلکش

    ما معمولا در برنامه خود به دلیل کمبود برق برای هر محله خاموشی معینی داشتیم و در این محله ها نقاط مهمی مثل بیمارستان بود و این مکانهای مهم را معمولا ما از شبکه روشنائی برق می دادیم. یک روز موقعی که مرحوم میکده مسئول برق شده بود تلفن کرد و به من گفت که یک دقیقه بیا اطاق من رفتم دیدم یک آقائی هم نشسته گفت: ببین این آقا چی میگه؟ آقا خودش را معرفی کرد"مهندس گنجه ای" لابد اسمشو شندیده اید روزنامه باباشمل را انتشار می داد ولی خودش مهندس بود استاد دانشکده فنی هم بود گفت هر شب آقا برق من قطع میشه ولی همسایه من برقش همیشنه روشنه گفتم همسایه کیه؟ گفت دلکش. گفتم آقای مهندس آدرس بدبد گفت: اختیار دارید. هر کاری کردم ادرس نداد گفت تو میخواهی آدرس دلکش را از من بپرسی؟

    حالا ما به دکترها که مطب داشتند عصرها برق کمکی را داده بودیم و مأمور اینکار هم ما یک پزشک داشتیم در برق تهران به اسم دکتر دانشور این مأمور بود بره بازدید کنه ببینه که اینجا مطب هست یا نه تا من برق کمکی بدم این بنظرم با دلکش میونه اش خوب بود اونجا را به اسم مطب معرفی کرده بود خلاصه بعدا اونجا را هم قطع کردیم و خانم دلکش هم بی برق ماند.


    روحش شاد و یادش گرامی
    آخرین ویرایش: جمعه 19 خرداد 1396 04:08 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • عصیان لکستانی پنجشنبه 31 تیر 1395 06:30 ب.ظ واته ()

    سندی در ارگ کریم خانی شیراز که نشان از لک بودن هویت کریم خان زند و نیاکانش دارد
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 31 تیر 1395 06:33 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • عصیان لکستانی پنجشنبه 31 تیر 1395 06:27 ب.ظ واته ()

    هفت خاندان بزرگ لک که ایران را هزاران سال به شایستگی رهبری کردند

    این شش خاندان به علاوه خاندان ساسانی که در مجموعشان هفت خاندان بودند، کشور را در دوران ساسانی وقبل از هخامنش وزمان هزاره ماری باس بزرگ (زرتشت) به شایستگی اداره می کردند و در حکم پدران ملت بزرگ ایران بودند .
    از قبل از شروع سلسله اشكانی هفت خاندان در شروع به كار این سلسله وجود داشتن و جزو 
    بزرگان اشکانی( در مجلس مهستان نیز نقش اساسی داشتند)

    خاندان سلطنتی پهله یا لک(ارشک)

    خاندان مهران در حوزهٔ نفوذی ریو شرق لکستان کنونی 

    خاندان کارن یا قارن در نهاوندلکستان(قارن،اسپندیاز و سورن نسبت به بقیه با نفوذ تر بودند)

    خاندان سورن یا سورنا پهله لک، شغل موروثی سورن‌ها تاجگذاری سلاطین بود.(بنا بر گفته پلوتارک)

    خاندان اسپندیاز (اسفندیار) در ری

    خاندان زیک در لکستان میانی معادل شهر های دلفان الشتر نهاوند خرم اباد شمال کوهدشت وهرسین

    خاندان اسپهبد در ستروکانیان(گفته شده اکثریت سوار نظام تحت فرمان این خاندان بودند)

    واسپوهران که به بزرگان ساسانی اطلاق میشد نیز دارای هفت خاندان ممتاز بودند،
    خاندان ساسانی، منشأ این دودمان ایالت پارس بود.

    خاندان کارن پهلو یا لکستان، در حوالی نهاوند در سرزمین لکستان(این خاندان خود را منسوب به اشکانیان پهلو دانسته از این رو پهلویا لک نامیده میشوند)

    خاندان سورن پهلو، . (این خاندان خود را منسوب به اشکانیان دانسته از این رو پهلو لک نامیده میشوند)

    خاندان اسپاهبذ پهلو، درسترکانیان. (این خاندان خود را منسوب به اشکانیان دانسته از این رو پهلو نامیده میشوند)

    خاندان اسپندیاذ، در ری. خاندان مهر نرسه که از این خاندان بودند، مقیم پارس بودند. 

    خاندان مهران، در ریگا ماد لک . رودخانه مهران در ایالت پارس نیز منسوب به این دودمان است.

    (اغلب سرداران لشکر ساسانی از این خاندان و نام مهران داشتند چنانچه در جنگ با ابو عبید ثقفی نیز سردار ایرانی مهران نام داشت)

    خاندان زیک.

    توضیح:لفظ پهلو لکی بر گرفته از کلمه پهلوان به جنگجویان جوان مرد گفته میشد به دلیل رواج زبان پهلوی در دوران پارت عده ای پارتیان را پهلو میخوانند.
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 31 تیر 1395 06:28 ب.ظ
    ارسال دیدگاه

  • شئتل هوز لکستان 
    سورنا یا سورن (سردار سپهبد رستم سورن پهلو (پهلو یا پهله همان سرزمین کهن لکستان است که مردم دلیر لک در ان سکنا دارند هنوز همان زبان پهله را سخن میگویند به گفته فردوسی پهله مابین اذربایجان و فارس است ) (۵۲-۸۲ پیش از میلاد) فرزند آرخش (آرش) و ماسیس یکی از سرداران سپاه ایران در زمان اشکانیان پهله ای ها است. بر پایه گفتهٔ پلوتارک«سورنا در دلیری و توانایی پیشروترین پارتی /ایرانی روزگار خود بود.» و در جای دیگر گفته‌است: «سورنا بلندقدترین و خوش چهره ترین مرد زمان خود بود.»
    سردار بزرگ لک به گفته کهن‌نگاران رومی (سورنا) نام داشت و گمان میرود که در ‌حقیقت ، سورن (سورنا) فرنام خانوادگی باشد. نام او «مونگ سس» بوده که مونگهه اوستایی و «ماه» پارسی از آن گرفته شده است.مونگ از زبان لکی است که مونگ سس  یعنی رشید چهره که این نام موید این موضوع میباشد 
    دوستان نظر دادن چرا این تندیس در ایذه پیداشده را صاحبش را لک مینامیدو خواهید خواند که این سردار بزرگ لک  دارای حکومتی محلی شامل سیستان تا هند و افغانستان میباشد  و اصلا هم در لکستان مدفون نشده ممکن است در هر جایی از ایران به پاس خدماتش مجسمه ای از ان بسازند این دلیل نمی شود  بگوییم چون مجسمه فلان شخص در فلان جا هست ان شخص از اهالی انجاست  اگر بر فرجام قضیه خوب نگاه کنید و قتل عام مردم لک در زمان صفوی و کوچاندن بختیاری ها از باختریا یا باکتریای ایران به جنوب غرب خود گویای این مطلب است که ساکنین اصلی ان مردم لک زبان بوده اند حتی نام هایی در خود استان بختیاری نام مکان ها هنوز به زبان لکی است مثل قعله ای در روستای چم و سد چم رستم وجاهای دیگه که پسوند نام لک دارند اگر همین قضیه منتفی باشد بختیاری ها که فارس هستند به باید نام سورن هم به چم فارسی ماه چهر بود نه مونگ سس که یک واژه کاملا لکی است با این تفاوت که زبان لکی بازمانده زبانی نیست بلکه خود زبان پهلوی است رشید مردانی که سایر ایلات ایران اگر زورمند بودند خود را پهلوان (پهله ای)میخوتندند
    ریشه واژه «سورن» از «سوره» لکی است که به چم قهرمان‌یا تواناست. در بزرگ زادگی و پاک زادی خانوادگی او گفته اند، که از خانواده های بزرگ پارتی از بهترین شمرده می شد.» برخی گفته اند که در خوی جوانمردی اگر او را با ارد هم‌سنجی کنیم، پادشاه اشکانی ناجوانمرد بود و سورنا دارای همگی خو های یک آدم نیک‌نژاد ، شیردل و بزرگمنش بود.
    استاد مهرین شوشتری در ستایش چهره او می نویسد : «چهره دلکش و دل دشمن شکن داشت و هر گاه به جنگ می رفت هزار شتر بار و بنه برمی داشت و همیشه یک هزار سوار سنگین جنگ افزار و یک هزار سوار سبک رزم افزار در رکاب داشت. همه سپاه ویژه او، ۱۰ هزار تن می شدند. از پایه خانواده سورن در آیین دیهیم گذاری، تاج بر سر پادشاهان پهلو می گذاشتند.
    سورنا (سورن) که براستی می توان گفت که فرماندهی لشکری را بردوش داشت که برابر «سپاه جاویدان» زمانه هخامنشی بود، زمان تاخت و تاز کراسوس به مرزهای غربی ایران بیش از ۳۰ سال نداشت.»
    پلوتارک، کهن‌نگار بزرگ باستان درباره او می نویسد : «چون ارد می دانست که سپاه کراسوس به چه اندازه از دید عده و ساز و برگ توانا است، سزاوار دید که سورن ۳۰ ساله را برای جلوگیری از این گزند بزرگ ( تازش کراسوس) به سپهسالاری همگی سپاه ایران بگمارد، چون اگر چنین نمی کرد و خود ‌با کراسوس روبه رو می شد رویداد شکست داریوش سوم از یونان چندبارگی می شد. »
    زندگی
    سورنا سردار پهله ای (بخش  پهله کجاست را بخوانید پهله کجاست در زیر نوشته شده رجوع بشود)(لکستان) هم روزگار اشک سیزدهم، ارد یکم ( قرن اول ق م.) وی از دید نژاد و دارایی و آوازه پس از شاه رده نخست ‌را داشت و بسبب وارستگی خانوادگی در روز تاجگذاری پادشاه می توانست که کمربند شاهی را بکمر بندد. سورنا ارد را به تخت نشانید و بر شهر سلوکیه چیره شد و نخستین کسی بود که بر دیوار شهر گفته شده بر آمد و با دست خود کسانی را که ایستادگی ‌می‌کردند بزیر افکند. وی در این هنگام بیش از ۳۰ سال نداشت، بااین وجود ‌به دوراندیشی و خردمندی سرشناس بود و برای این فروزه‌ها کراسوس سردار رومی را شکست داد، چه نخست بی‌پروایی و خودخواهی کراسوس و نومیدیی که بر اثر بدبختیها سورنا را دست داده بود، به آسانی وی را در دامهایی افکند که سورنا برایش گسترده بود. با این همه ارد بجای اینکه سورنا را پاداش نیک دهد، بر او رشک برد و نابودش کرد.
    وی از کیادان سورن یکی از هفت کیادان سرشناس ایرانی (در زمان اشکانیان و ساسانیان) بود. سورن در زبان لکی پهلوی به چَم نیرومند می‌باشد. (نمونه دیگر این واژه در‌ واژه اردیسور آناهیتا یعنی ناهید بالنده و نیرومند بکار رفته‌است) . از دیگر نام‌آوران این کیادان ویندهفرن (گندفر) است که در سده نخست ترسایی استاندار سیستان بود؛ گستره او از هند و پنجاب تا سیستان و بلوچستان پیوستگی داشت. برخی پژوهشگران او را با رستم دستان پهلوان پهلوانی ایران یکی می‌دانند. ستایش نام رستم در چکامه های پهلوی اشکانی درخت آسوریک همبستگی او را با اشکانیان نشان می‌دهد
    http://lakestan-aryan.mihanblog.com/post/145
    آخرین ویرایش: یکشنبه 30 مهر 1396 01:53 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • عصیان لکستانی چهارشنبه 9 تیر 1395 08:12 ب.ظ واته ی ()

    تمدن ماد میانی(لک) یا همان کاسیان هر وقت نام لک میانی یا ماد میانی شد منظور همان کاسی است

    کمتر کسی در مورد کاسیان و ارتباطشان با واژه ماد مورد تحقیق قرار داده است واژه کاسی واژه ای است که به مردمانی اطلاق شد که معادن فلزاتی که مفرق را از ان مساختند که اشوریان وتازیان به آنها القاب لک و امادینه یا مردمان معادن را دادند این القاب که نشانه حرفه انهاست که امروزه بیشتر نام فامیل ایرانیان حرفه ای است که نیای ان فامیل برخورد دار بوده است مثلا چای چی یا فلاحت پیشه اما نامی که به این اقوام یا کاسی یا ماد داده شد گویای نژاد این مردم گرامی نبوده ودر اصل یکی هستند و مردمان اقوام لک زبان از بازماندگان این نژاد پرتو(آریایی) هستند این مردمان با دستور زبانی خاص و واژگانی خاص تا بحال خود را از انحلال و مخلوط شدن در سایر اقوام حفظ کرده اند در گذشته تنها مدارکی دال بر مادر تمدنی نژاد ایرانی را دارد می شود به گات های اشو زرتشت اشاره کرد که با واژگان کلیدی زبان لکی نوشته شده اند که تنها این واژگان در زبان لکی موجود است حتی در پارسی کهن عاری از این واژگان میباشد مثلا هور که نه در پارسی کهن هست نه در دری و پشتون واردو وکردی این واژه به کرات در گاتها استفاده شده است که خود گویای تولد زرتشت در لک کوچک یا همان ماد کوچک آذرپادگان میباشد 
    در زیل مختصری در مورد حکومت ماد میانی یا لک میانی یا کاسی صحبت میکنیم
    یكی از اقوام ایران باستان كه در دامنه‌های زاگرس و درة سیمره سكونت داشته‌اند دولت متمدن كاسیان بوده است، این قوم بیش از 500 سال در بین‌النهرین سلطنت كرده‌اند. عده‌ای كثیری از محققین مكان اصلی كاسی‌ها را كوههای زاگرس در شمال و غرب لرستان یعنی لكستان می‌دانند . عیلامی‌ها به این قوم كاسی و آشوریان آنان را با نام كاشو می‌شناختند . رئیس این قوم «گانداش»[1] نام داشت . آثار زیادی از این قوم در مناطق زاگرس و درة سیمره در شهرهایی چون نهاوند ، هرسین ، نور‌آباد ، خاوه ، الشتر، كوهدشت و … به دست آمده است و این آثار نشان می‌دهد كه به احتمال زیاد كاسیان همان اجداد قوم كهن لك هستند .

    در كتاب هرسین در گستره‌ی تاریخ در این خصوص آمده: « كاسیان اسب را رام كرده بودند و به مردم بین‌النهرین نیز آموختند. كاسی‌ها قومی جنگجو بودند و در گورستانهای آنان خنجر و پیكان زیادی دیده می‌شود و در هیچ نقطه‌ای از ایران به اندازة مناطق زاگرس و درة سیمره سلاحهای جنگی پیدا نشده است.»[2]

    كاسیان به دست دولت عیلام سرنگون شد

    قوم كاسی پس از سالها حكومت در سدة 12.ق میلادی ضعیف شدند و به دست دولت قدرتمند عیلام حكومت آنان منقرض گردید . عیلام نخستین دولتی بود كه هنگامی كه كاسیان هنوز به شدت بابل را تحت اشغال داشتند نیرو گرفت و آخرین ضربت خود را وارد آورد . همچنین آثار به جای مانده از مادها بیانگر این است كه لكستان به عنوان قسمتی از ماد محسوب می‌شده است . آثاری چون دخمه‌های دهنو روستای اسحق‌وند هرسین كه پیكره مرد مادی در بالای كوه آن روستا شاهدی بر این مورد است .

    606178_aANcoFQT

    در كتاب هرسین در گستره‌ی تاریخ به نقل از دكتر اسمیت آمده: « داریوش شاه هخامنشی در تاریخی كه با هفتم مهر ماه سال 522 ق. م برابر می‌باشد در محلی به نام سی‌گایوواتیش در سرزمین ماد محبوس حیله‌گر كه خود را بردیا یا برادر كمبوچه معرفی كرد به جزای ناشایست مأخوذ داشت و سپس به قتل آورد» این محقق معتقد است كه سكاوند همان محل سی‌گایو واتیش می‌باشد كه نزدیك هرسین جاده جدید خرم‌آباد چند نقش از دوران ساسانی یافت شده كه مهمترین آنان لوحه‌ای است كه به صورت عمودی روی دامنه كوهی شبیه به نقوش برجسته بیستون كرمانشاه تراشیده شده است ، به علاوه سكویی با پلكان دیده می‌شود كه از یك پارچه سنگ است و شباهت به نمونه هم نوع خود در پاسارگاد تخت جمشید را دارد .

    دكتر پرویز رجبی در كتاب تاریخ ایران باستان می‌نویسد[3]:

    « وقتی مهاجران آریایی به فلات مركزی ایران رسیدند تمدنهای مختلفی در این منطقه سكونت داشتند معروفترین این تمدنها عبارتند از :

    1 ـ تمدن اوراتور در حدود درة ارس و دریاچة وان

    2 ـ تمدن آشور در بین‌النهرین و نواحی غربی جبال زاگرس

    3 ـ تمدن عیلام در نواحی جنوب غربی فلات ایران

    علاوه بر این تمدنها در فلات ایران بومیانی حضور داشتند كه سابقه آنان به هزاره سوم پیش از میلاد می‌رسید، از جمله این اقوام گوتی‌ها، لولوبی‌ها ، میتانی‌ها ، هیتی‌ها و قوم كاسی‌ها یا همان بومیان درة مهرگان سیمره كه به احتمال زیاد اجداد قوم لك هستند و مهاجرین به خصوص پارسها و مادها تحت تأثیر تمدّن و فرهنگ آنان واقع شدند.

    قدیمی‌ترین مراجعی كه در آنها ذكر كاسیان و زبان آنها آمده، متون مربوط به قرن 24 ق.م می‌باشد« برابر تحقیق دیاكونف اسامی نخستین سلاطین كاسیان و مدت سلطنت آنها به تقریب آمده است. اولین آنها گانداش بود كه تقریباً از 1741 تا 1726 ق.م و آخرین اورشی گورماش بود كه تقریباً پایان قرن 17 ق.م حكومت كردند.»[4] آری كاسیان متمدّن‌ترین ملل عصر خود بوده‌اند، این قوم بدون آنكه سرزمین كوهستانی خویش را (زاگرس و درة سیمره ) فراموش نمایند بر بابلی‌ها تاختند و قرن‌ها بر آنان حكومت كردند . شاید اولین قومی بودند كه از اسب استفاده نموده‌اند و آنان بودند كه برای ساكنین بین‌النهرین سفلی كه جز الاغ حیوان دیگری نمی‌شناختند اسب آماده كردند و به همین مناسبت اهالی بین‌النهرین سفلی به اسب نام خر كوهستانی دادند.

    ایزد پناه می‌نویسد: « آشوریها عرابه‌های خود را با اسب‌های كاسیان به حركت در‌می‌آوردند،كاسی‌ها در دوران تسلط بر بابل از تمدن بابلیها نیز استفاده كردند و خط آنان را پذیرفتند. آداب و عادات و اخلاق بابلیان را فرا گرفته و با خویش به سرزمین كوهستانی خود در زاگرس و درة سیمره آوردند.[5]»

    راجع به كیش كاسی‌ها دیاكونف در كتاب تاریخ ماد می‌نویسد:« از جمله خدایان كاسیان یكی كاشواست كه ظاهراً خدای قبیله كاسیان سیمره می‌بوده ، دیگر شیمالی الهه كوهستانی كه نام دیگر او شیبارو بود ، شوكاسون خدای آتش زیرزمینی و حامی سلاله شاهی بود. خدایان دیگر عبارت بودند ازهاربه ، شیخو وخدای خورشید، ساخ و یا شوریاش.» [6]

    نام كاسیان چنانكه بعدها توسط «استرابون»[7] یاد شده به منزله میراثی است از سكنه بسیار قدیم ناحیة زاگرس میانی غرب و جنوب غربی ایران. در كتاب لرستان و تاریخ قوم كاسیت به قول از راولینسون آمده: « واژه كاسی به شكل كوسایورلیی بوده و در زمان اسكندر یونانیان به مردم زاگرس و درة سیمره اطلاق می‌كرده‌اند.»[8]

    « كاسی‌ها مردمی بودند كه در كوههای زاگرس در جنوب كرمانشاه و غرب لرستان مسكن داشتند و یونانیان آنها را آكسیان نامیده‌اند .» [9] این همان مسكن امروزی قوم لك است.

    قبایل ساكن در ناحیه كوهستانی زاگرس واقع میان ماد و عیلام در زاگرس مركزی و درة سیمره به نام كاسیت مشهور بودند .

    بر طبق پژوهش دیاكونف دانشمند روسی محل سكونت كاسیان ( در زبان آكدی ، كاشی) از قدیم تا فتح ایران به دست اسكندر مقدونی ، بخش علیای رودهایی بود كه دره‌های آنها در عهد باستان ، كشور عیلام را تشكیل می‌دادند .

    علی‌محمد ساكی می‌نویسد:« شش شهریار كاسیت بر سرزمین بابل فرمانروایی كردند كه مقتدر‌ترین این شهریاران در بابل اگوكاكریم بود ».[10] سلسله كاسیت‌ها در بابل بلاخره به وسیله شاهان عیلام منقرض و این قوم به ناچار به زادگاه كوهستانی خود در یعنی زاگرس مركزی باز گشتند. یكی از خدایان آنها هُوَرْدای نام داشت (به زبان لكی یعنی طلوع خورشید) این كلمه ( هُوَرْ ) امروزه فقط در زبان لكی وجود دارد و به معنی خورشید است. بدون تردید بعد از امپراطوری عیلام باید دولت كاسیان را بزرگترین امپراطوری ایرانی در غرب آسیا به شمار آورد . آثار فرهنگ و تمدن طلایی آنان (به خصوص ساخت مفرغ ) به دولت‌های ماد و هخامنشی به نیمة هزارة اول پیش از میلاد منتقل گردید و دولتهای اخیر وارث بلافصل فرهنگ و هنر كاسیان شدند و از آن تأثیرات عمیقی را پذیرفتند.

    [1] – گانداش gandash
    [2] – رحیمی ، كیومرث، هرسین در گستره‌ی تاریخ ، انتشارات كوثر، 1379، بی جا.
    [3] – رجبی ، پرویز، تاریخ ایران باستان ، ج اول.
    [4] – سعیدیان، عبدالحسین، سرزمین و مردم ایران ، انتشارات علم و زندگی،1369.
    [5] – ایزدپناه، حمید ، آثار باستانی و تاریخی لرستان ، ج اول ، انتشارات آثار و مفاخر فرهنگی، 1377.
    [6] – سهرابی ، محمد، لرستان و تاریخ قوم كاسیت ، انتشارات افلاك، فروردین 1376 .
    [7] – استرابون strabon
    [8] – پیرنیا ، حسن ، تاریخ قدیم ایران باستان ، انتشارات دنیای كتاب، تهران 1362.
    [9] – دومورگان، ژاك ، هیئت علمی فرانسه در ایران ، جلد 2.
    [10] – ساكی، علی محمد،جغرافیای تاریخی و تاریخ لرستان ، پیشین.
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • عصیان لکستانی چهارشنبه 2 تیر 1395 09:05 ب.ظ نظرات ()



    كاسیان (ماد میانی)اجداد قوم لك/

    ___________________

    یكی از اقوام ایران باستان كه در دامنه‌های زاگرس و درة سیمره سكونت داشته‌اند دولت متمدن كاسیان بوده است، این قوم بیش از 500 سال در بین‌النهرین سلطنت كرده‌اند. عده‌ای كثیری از محققین مكان اصلی كاسی‌ها را كوههای زاگرس در شمال و غرب لرستان یعنی لكستان می‌دانند . عیلامی‌ها به این قوم كاسی و آشوریان آنان را با نام كاشو می‌شناختند . رئیس این قوم «گانداش»[1] نام داشت . آثار زیادی از این قوم در مناطق زاگرس و درة سیمره در شهرهایی چون نهاوند ، هرسین ، نور‌آباد ، خاوه ، الشتر، كوهدشت و … به دست آمده است و این آثار نشان می‌دهد كه به احتمال زیاد كاسیان همان اجداد قوم كهن لك هستند .

    در كتاب هرسین در گستره‌ی تاریخ در این خصوص آمده: « كاسیان اسب را رام كرده بودند و به مردم بین‌النهرین نیز آموختند. كاسی‌ها قومی جنگجو بودند و در گورستانهای آنان خنجر و پیكان زیادی دیده می‌شود و در هیچ نقطه‌ای از ایران به اندازة مناطق زاگرس و درة سیمره سلاحهای جنگی پیدا نشده است.»[2]

    كاسیان به دست دولت عیلام سرنگون شد

    قوم كاسی پس از سالها حكومت در سدة 12.ق میلادی ضعیف شدند و به دست دولت قدرتمند عیلام حكومت آنان منقرض گردید . عیلام نخستین دولتی بود كه هنگامی كه كاسیان هنوز به شدت بابل را تحت اشغال داشتند نیرو گرفت و آخرین ضربت خود را وارد آورد . همچنین آثار به جای مانده از مادها بیانگر این است كه لكستان به عنوان قسمتی از ماد محسوب می‌شده است . آثاری چون دخمه‌های دهنو روستای اسحق‌وند هرسین كه پیكره مرد مادی در بالای كوه آن روستا شاهدی بر این مورد است .

    606178_aANcoFQT

    در كتاب هرسین در گستره‌ی تاریخ به نقل از دكتر اسمیت آمده: « داریوش شاه هخامنشی در تاریخی كه با هفتم مهر ماه سال 522 ق. م برابر می‌باشد در محلی به نام سی‌گایوواتیش در سرزمین ماد محبوس حیله‌گر كه خود را بردیا یا برادر كمبوچه معرفی كرد به جزای ناشایست مأخوذ داشت و سپس به قتل آورد» این محقق معتقد است كه سكاوند همان محل سی‌گایو واتیش می‌باشد كه نزدیك هرسین جاده جدید خرم‌آباد چند نقش از دوران ساسانی یافت شده كه مهمترین آنان لوحه‌ای است كه به صورت عمودی روی دامنه كوهی شبیه به نقوش برجسته بیستون كرمانشاه تراشیده شده است ، به علاوه سكویی با پلكان دیده می‌شود كه از یك پارچه سنگ است و شباهت به نمونه هم نوع خود در پاسارگاد تخت جمشید را دارد .

    دكتر پرویز رجبی در كتاب تاریخ ایران باستان می‌نویسد[3]:

    « وقتی مهاجران آریایی به فلات مركزی ایران رسیدند تمدنهای مختلفی در این منطقه سكونت داشتند معروفترین این تمدنها عبارتند از :

    1 ـ تمدن اوراتور در حدود درة ارس و دریاچة وان

    2 ـ تمدن آشور در بین‌النهرین و نواحی غربی جبال زاگرس

    3 ـ تمدن عیلام در نواحی جنوب غربی فلات ایران

    علاوه بر این تمدنها در فلات ایران بومیانی حضور داشتند كه سابقه آنان به هزاره سوم پیش از میلاد می‌رسید، از جمله این اقوام گوتی‌ها، لولوبی‌ها ، میتانی‌ها ، هیتی‌ها و قوم كاسی‌ها یا همان بومیان درة مهرگان سیمره كه به احتمال زیاد اجداد قوم لك هستند و مهاجرین به خصوص پارسها و مادها تحت تأثیر تمدّن و فرهنگ آنان واقع شدند.

    قدیمی‌ترین مراجعی كه در آنها ذكر كاسیان و زبان آنها آمده، متون مربوط به قرن 24 ق.م می‌باشد« برابر تحقیق دیاكونف اسامی نخستین سلاطین كاسیان و مدت سلطنت آنها به تقریب آمده است. اولین آنها گانداش بود كه تقریباً از 1741 تا 1726 ق.م و آخرین اورشی گورماش بود كه تقریباً پایان قرن 17 ق.م حكومت كردند.»[4] آری كاسیان متمدّن‌ترین ملل عصر خود بوده‌اند، این قوم بدون آنكه سرزمین كوهستانی خویش را (زاگرس و درة سیمره ) فراموش نمایند بر بابلی‌ها تاختند و قرن‌ها بر آنان حكومت كردند . شاید اولین قومی بودند كه از اسب استفاده نموده‌اند و آنان بودند كه برای ساكنین بین‌النهرین سفلی كه جز الاغ حیوان دیگری نمی‌شناختند اسب آماده كردند و به همین مناسبت اهالی بین‌النهرین سفلی به اسب نام خر كوهستانی دادند.

    ایزد پناه می‌نویسد: « آشوریها عرابه‌های خود را با اسب‌های كاسیان به حركت در‌می‌آوردند،كاسی‌ها در دوران تسلط بر بابل از تمدن بابلیها نیز استفاده كردند و خط آنان را پذیرفتند. آداب و عادات و اخلاق بابلیان را فرا گرفته و با خویش به سرزمین كوهستانی خود در زاگرس و درة سیمره آوردند.[5]»

    راجع به كیش كاسی‌ها دیاكونف در كتاب تاریخ ماد می‌نویسد:« از جمله خدایان كاسیان یكی كاشواست كه ظاهراً خدای قبیله كاسیان سیمره می‌بوده ، دیگر شیمالی الهه كوهستانی كه نام دیگر او شیبارو بود ، شوكاسون خدای آتش زیرزمینی و حامی سلاله شاهی بود. خدایان دیگر عبارت بودند ازهاربه ، شیخو وخدای خورشید، ساخ و یا شوریاش.» [6]

    نام كاسیان چنانكه بعدها توسط «استرابون»[7] یاد شده به منزله میراثی است از سكنه بسیار قدیم ناحیة زاگرس میانی غرب و جنوب غربی ایران. در كتاب لرستان و تاریخ قوم كاسیت به قول از راولینسون آمده: « واژه كاسی به شكل كوسایورلیی بوده و در زمان اسكندر یونانیان به مردم زاگرس و درة سیمره اطلاق می‌كرده‌اند.»[8]

    « كاسی‌ها مردمی بودند كه در كوههای زاگرس در جنوب كرمانشاه و غرب لرستان مسكن داشتند و یونانیان آنها را آكسیان نامیده‌اند .» [9] این همان مسكن امروزی قوم لك است.

    قبایل ساكن در ناحیه كوهستانی زاگرس واقع میان ماد و عیلام در زاگرس مركزی و درة سیمره به نام كاسیت مشهور بودند .

    بر طبق پژوهش دیاكونف دانشمند روسی محل سكونت كاسیان ( در زبان آكدی ، كاشی) از قدیم تا فتح ایران به دست اسكندر مقدونی ، بخش علیای رودهایی بود كه دره‌های آنها در عهد باستان ، كشور عیلام را تشكیل می‌دادند .

    علی‌محمد ساكی می‌نویسد:« شش شهریار كاسیت بر سرزمین بابل فرمانروایی كردند كه مقتدر‌ترین این شهریاران در بابل اگوكاكریم بود ».[10] سلسله كاسیت‌ها در بابل بلاخره به وسیله شاهان عیلام منقرض و این قوم به ناچار به زادگاه كوهستانی خود در یعنی زاگرس مركزی باز گشتند. یكی از خدایان آنها هُوَرْدای نام داشت (به زبان لكی یعنی طلوع خورشید) این كلمه ( هُوَرْ ) امروزه فقط در زبان لكی وجود دارد و به معنی خورشید است. بدون تردید بعد از امپراطوری عیلام باید دولت كاسیان را بزرگترین امپراطوری ایرانی در غرب آسیا به شمار آورد . آثار فرهنگ و تمدن طلایی آنان (به خصوص ساخت مفرغ ) به دولت‌های ماد و هخامنشی به نیمة هزارة اول پیش از میلاد منتقل گردید و دولتهای اخیر وارث بلافصل فرهنگ و هنر كاسیان شدند و از آن تأثیرات عمیقی را پذیرفتند.

    [1] – گانداش gandash
    [2] – رحیمی ، كیومرث، هرسین در گستره‌ی تاریخ ، انتشارات كوثر، 1379، بی جا.
    [3] – رجبی ، پرویز، تاریخ ایران باستان ، ج اول.
    [4] – سعیدیان، عبدالحسین، سرزمین و مردم ایران ، انتشارات علم و زندگی،1369.
    [5] – ایزدپناه، حمید ، آثار باستانی و تاریخی لرستان ، ج اول ، انتشارات آثار و مفاخر فرهنگی، 1377.
    [6] – سهرابی ، محمد، لرستان و تاریخ قوم كاسیت ، انتشارات افلاك، فروردین 1376 .
    [7] – استرابون strabon
    [8] – پیرنیا ، حسن ، تاریخ قدیم ایران باستان ، انتشارات دنیای كتاب، تهران 1362.
    [9] – دومورگان، ژاك ، هیئت علمی فرانسه در ایران ، جلد 2.
    [10] – ساكی، علی محمد،جغرافیای تاریخی و تاریخ لرستان ، پیشین.
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 2 تیر 1395 09:05 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • عصیان لکستانی سه شنبه 1 تیر 1395 10:17 ق.ظ نظرات ()

    متن سند پاوه و هورامان:سندی که لک های شمال(هورامان) که از اتحادی تاریخی حکایت دارد
     سند اتحاد لک های هورامان عیله کرد ها
    متن سند پاوه و هورامان:
    بر سالکان مسلک خلاصه موجودات وناهجان منهج صراط مستقیم حضرت سید السادات وارباب ذی عقارات وو املاکات و بایعات وکافه اهل قراء ظاهر و هویدا و مبرهن باد چونکه سابق بر این در زمان مستقیل سبب به قریب العهدی حضرت حبیب ملک علام و دینداری تابعین ملت خیر الانام و به نیروی قوت بازوی اسلام کافه اهل صناعات و حرفات و تجارت و کاسبین از برزگری و باغبانیو دهقانی و سایر وجه زندگانی طریق خداشناسی و پاس پاسایی حق و نمک شناسی و اجتناب (من حل صراط فقد کفر) ملحوظ و منظور و پیشنهاد خاطر اسلام مطاع خود کرده اصلا بدون اطلاع و صوابدید صاحب اموال دخل و تصرفات از حبوبات و منقولات و فواکهات و ثمورات نکرده وخیانت در امانت از جمله کفر میدانستند بدانجهت ارباب عقارات و باغات کسانی را به باغبان قرار داده که ثلث از محصولات ثمورات املاکات اجره منجمله باغبانی ایشان معین کرده...... مرتبه به مرتبه سبب ضعف مسلمانی و بعد عهود حضرت رسالت پناهی اکثر عبادالله از ... دین نبوی و آیین و روش حضرت مصطفوی منحرف و طریق بی دینی و خیانت در بر گرفته خاصه طوایف اکراد خیانت بنیاد و فاسد الاعتقاد کالجراد و اولئک کالانعام بل هو اضل... دایم الاوقات اموال مسلمان را حلال دانسته از تری و خشکی و شره و و محصولات باغات ثلث به مصرف صاحب مال رسیده وحصه زیاد به مصرف خود رسانیده اند چونکه خیانت آن گروه ضلالت بنیاد به سر حد کمال رسید و ضرر و نقصان کلی به مسلمانان میرسانیدند و غبن فاحش افحش رابه صاحب املاکات و باغات میدادند بناء علی ذلک مراتب در تاریخ سنه 1228 از هجرت حضرت خیر البریه علیه افضل الصلاه و اکمل التحیه از ابتدای حکمرانی و عنفوانی جوانی سلاله جلیله... معظمیه و دایره وجود وسخاوت و گوهر گرانبهای بحر جلالت و رفعت و نور فروزان جمال با کمال احسان و عدالت طلیعه صبح صادق دودمان... صادق خان ادام الله تعالی و... عمره و اقباله و ابقاه الی یوم ...بحسب الامر مطاع امیر معظم ... و بحسب الرضای صاحب باغات و املاکات و عقارات به تحریر و ترقیم این مراسله لعنت نامه ابدی ختامه ختم گردید من بعد بقید حیات الی وقت المات ربع از ثمورات محصولات باغات برای باغبان قرارداد گردید هر کس از تخته قاپی و احشامی بعنوان باغبانی مرتکب شود سه حصه از محصولات مزبور برای صاحب مالو یک حصه برای باغبان قرار اختیار نمودیم زیاد از این کسانی که خلاف این بدعت حسنه و ایجاد مجدد مستحسنه.....این مراتب جواب و و این مرام مآلا کلام شود و بخلاف روی ریش سفیدان و کدخدایان و ملایان و رعایا و مرایا و صاحب عقارات و باغات عمل نماید به لعنت و ... نفرین حضرت رسالت پناهی و مورد لعن و طعن نوع انسانی بود .و بصیغه نذر مبلغ ده تومان بحاکم وقت دادنی باشد و بعذر و تعلل موقوف نگردد رحمت ایزدی برآن کس باد بعد از این ملاحظه این جهت ......
    آخرین ویرایش: سه شنبه 1 تیر 1395 10:17 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • عصیان لکستانی شنبه 1 خرداد 1395 06:36 ب.ظ نظرات ()

    طایفه آزاو ه خت(آزادبخت)


    مطلبی از نگارنده در ویژه نامه ی شهرستان کوهدشت هفته نامه سیمره شماره 200 به چاپ رسید  نظر به اهمیت موضوع و علاقه ای که مخاطبان بدان نشان دادند آن را تقدیم بازدید کنندگان لكستان میراث باستان می نمایم از صاحب نظران انتظار میرود نسبت به درج نظر کوتاهی ننمایند.

    هفته نامه ی سیمره با توجه به علاقه ای که به زیست بوم خویش دارد، بنا بر آن گذاشته در هر شماره ی ویژه نامه کوهدشت به بررسی یکی از طوایف  شهرستان بپردازد و پاسخی برای پرسشهای زیر بیابد. طایفه مورد بحث جز کدام ایل است؟ شاخه و زیر شاخه هایش کدامند؟ جایگاهش کجا بوده ؟ بزرگان و کدخدایانش چه کسانی بوده اند؟ وجه تسمیه و دلیل نام گذاری چه چیزی بوده؟ و چه فراز و نشیب های داشته است؟

     با توجه به اینکه هنوز تحقیقی جامع در خصوص طوایف و ایلیات لکستان صورت نگرفته و اندک آثار منتشر شده نیز دارای مطالب ضد و نقیضی هستند مهمترین منبع مورد استفاده ما منابع شفاهی و تحقیق میدانی است که با مراجعه به آگاهان و سالخوردگان قوم حاصل می شود. امید است کسانی که در این خصوص اطلاعات یا اسنادی در اختیار دارند یاری گر ما باشند تا بتوانیم با همیاری همدیگر برگی از تاریخ قوم خویش را بنگاریم. بدیهی است چنین کارهای خالی از اشکال نمی باشند و ممکن است به دلایل گوناگون در مورد هر طایفه اسامی افراد یا تیره های آن طایفه از قلم بیفتد که انتظار می رود مخاطبان فهیم سیمره آن را به نگارنده تذکر دهند تا نسبت به اصلاح آن اقدام نماید.

    چنانچه توفیق حاصل شود در مورد هر طایفه ابتدا مطالبی که در موردش در آثار منتشره آمده و مربوط به بحث می شود را آورده، آنگاه سوالات مطرح شده در بالا را از چند نفر از افراد آن طایفه که همگان آنها را به عنوان افراد آگاه و علاقه مند بدین موضوعات می شناسند می پرسم و سپس با جمع آوری همه ی این ها جمع بندی خویش را از مطالب گفته شده می نویسم. سیمره  از  حاج حسین آزادبخت به خاطر در اختیار قراردادن اسناد و اطلاعات طایفه آزادبخت سپاس ویژه دارد. گفتنی است ایشان حدود هفتاد ساله و از تیره ی هُلَل  می باشد، و چون اهل مطالعه است و به روایت های محلی نیز آگاهی دارد حرفهای مستند و ادعاهای تازه ای دارد که در این شماره و شماره آتی آنها را (موضوعاتی از قبیل زیر تیره های آزادبخت،  سوالات نگارنده در خصوص ادعای مالکیت آزادبخت بر کوهدشت و حومه) را تقدیم مخاطبان گرامی می نماییم. سیمره آمادگی کامل جهت درج نظرات و دیدگاه های متفاوت نسبت به مطالب  مورد بحث را دارد.

     آزادبخت در آینه  آثار منتشرشده: در کتاب«بومیان دره مهرگان سیمره» ص 146 و 148  مذهب آزادبخت را زرتشتی ومذهب یارسان نوشته شده.


    بر اساس رده بندی لایارد (1275ه.ق 1841م)  و ضوابط میرزا بزرگ (1250ه.ق) مومی وند جز دلفان به حساب آمده و در هر دو جا از آزادبخت  اسمی نیامده زیرا آن را زیر شاخه ی مومی ون به شمار آورده.

    شیخ مردوخ در کتاب «کُرد و کردستان و توابع» می نویسد: آزادبخت در خرم آباد و دلفان و خاوه و طرحان متفرق اند.تاریخ مردوخ (ص76)

    ابن حوقل در دیوان الصداقه آزادبختی را ذکر کرده و اصطخری هم ایل آزادبخت مسکن آنها را فارس نوشته. (به نقل از تاریخ مردوخ ص 76) طایفه آزادبخت به سه تیره ی هُلل، کُره پا و ممی ون تقسیم می شود و هر تیره در چند زیر تیره کوچکتر  دسته بندی می شود که در شماره آتی تقسم بندی زیر تیره ها و محلشان را می آوریم.

    آیین و مذهب: آزادبخت ها تا حدود پنجاه سال پیش  به آیین یارسان  پایبند بوده اند و مراسمات و نذر و نیایش ها را انجام می داده اند و سبیل می گذاشته اند و پیشوایانی چون «نجف» و «ترکه میر» داشته اند و جز شاخه ای از دین زرتشت به حساب می آیند.

    طایفه آزادبخت از نگاه حاج حسین آزادبخت:  ایشان با بیان اینکه شما اگر سنگ مزار آزادبخت ها را نگاه کنید با القابی شبیه عالیجاه مواجه می شوید  گفت: بدیهی است چنین القابی را برای افراد عادی بکار نمی برند. چرا روی قبر سایر طوایف چنین القابی نیست؟ چند تا از این قبرها که در گورستان داود رشید قرار دارند بتاریخ 1310 ه.ق می باشند و یکی از آنان که مال 124 سال پیش می باشد، مزار یکی از فرزندان کیخسرو خان موم وندی  است.


    خوانین و کدخدایان:

    بزرگان تیره ی هُلَل: بنا بر گفته آقای آزادبخت بزرگان این تیره خان همه ی آزادبخت  بوده اند و اسامی آن ها از گذشته تا چندی پیش به شرح زیر است:

     1-عزیز خان اول(مه شریف)، معروف به نفرین سیدسالاری

    2-کیخسرو اول که مزارش در گورستان شاه بلوران است، حدود 300سال پیش میزیسته و فرزند «مه شریف» بوده است.

    3-عزیزخان دوم(پسرکیخسرو اول)

    4-کیخسرو دوم( پسر عزیزخان دوم)

    5-عزیزخان سوم (پسر کیخسر دوم)

    6-آقا رضا خانِ شهاب لشکر (1) (پسر عزیزخان سوم)

    7- غلام حسین فاضلی(از نسل فاضل خان و عمه زاده ی آقا رضا خان بوده)

    8-درویش حسین  خسروی ( پسر آقا رضا خان)

    9-حمید خسروی( پسر آقا رضا خان و برادر درویش  حسین)، این خوانین در جاهای مختلف سکونت داشته اند و در  روستا نبوده اند. تیره ی هُل کدخدایانی هم داشته از جمله: باقر، صه ئی(صیدمحمد) در آبادی چنار بالای، باقر و «نویرکه» که با هم برادر بوده اند در آبادی چنار پایینی. معصوم علی( مَسَه) که نفر دوم آزادبخت در زمان عزیزخان سوم بوده، باویله، مه(محمد) کدخدایانِ آبادی بوه کلی

    کدخدایان تیره ی مَمی ون: کاظه(100 سال پیش، آبادی سه اَسیاوه)در مورد رشادت وهیبت کاظم بگ یا کاظه بسیار رو.ایت شده که صادق ترین این روایت زمانی بود که در دیدار با رضاخان  در حالی که میبیند خوانین دست رضا خان را میبوسند اکراه میکند وبه رضا خان با صدای بلند می گوید بوس کردن دست را فراموش کنید با بوسیدن دست مردم قحطی زده که نجات نمی یابند در این لحظه بود به دستور رضا خان اورا به اتاقی دیگر میبرند خوانین که فکر کردند کاظه را اعدام خواهند کرد بعد از ساعاتی همراه با رضا خان از اتاق بیرون می اید در حالی که رضا خان به او  نتنها بی احترامی نکرد بلکه بزرگ شمارد این بزرگوار کاظه در برخورد با نزه نیز همین گونه بوده  براستی دیار لکستان چنین مردان رشیدی را در هر لحظه نیازمند است بخصوص در این زمان، جافه(همزمان با کاظه، که در سال 1307 با رضا شاه در افتتاح تونل معمولان  دیدار داشته و فردی  شاعر  مسلک و سخنور بوده، آبادی حاجی مِرای)، شه رضا، جوزعلی(ساری میری بالای)، دوسعلی،محمد(پسر دوسعلی)،آبادی ساری میری پایینی. خداداد( فرزند صحنه، آبادی خداداد صحنه)، منصور، امید علی(همزمان با خداداد )، میرزا سهرآو (روستای شه گَل، آدم باسوادی بوده که مورد احترام حاکم وقت قرار گرفته و از سواران او  در تامین امنیت منطقه استفاده کرده اند و وزیر آقا رضاخان شهاب لشکر بوده)، حاته، و رستم (آبادی و یارپین)

    آبادی های تیره هُلَل: چنار چناریا (علیا و سفلی)،باوه کُلی (باباقلی)، وِیارپین (گُدارپهن)

    آبادی های تیره کُره پا: کَپرگه (محل مَوَلی و مرادعلی)، هفت کَنی(سلطان علی و پدرش)، کَنی گُل میرزا (عزیز محمد و صید نعمت)

    آبادی تیره ممی ون: از روستای حاجی خداداد تا پاپل مادیان رود( روستاهای سمت ضرونی) شامل؛ حاجی خداداد، کنی کاو (امید علی)، ساران میران بالای(محمد)، ساران میران پایینی(جوزعلی) و

    کدخدایان هوز سخی یا چغاپوکه =نام  هوز سخی زیر مجموعه ممی وند نام قریه چغاپوکه یا هوز سخی در بین زیرمجموعه های طایفه آزادبخت .ضمنا کدخدا باویله فرزند سخی / سوخته زار / که خواهرزاده مرحوم کاظه بوده است تا زمان فوتش در 1339 بزرگ این قریه بوده و متعاقب ایشان مه سین / حاج محمدحسین / به کدخدایی برگزیده می شود .مرحوم حاج محمد حسین که در نترس بودن چیزی از دایی خود کاظه کم نداشت براستی خون دایی خود در رگهایش جوشان وجاری بود براستی که هرچه از این بزرگوار از نترسی وشجاعت بگویم کم گفته ام وزبان و قلم از باز گو کردنش عاجز میماند و فقط در حد معرفی این سالار لکستان اکتفا مینماییم که بازم یدی کوتاه وقلمی شکسته باقیست 

    که مرحوم بزرگوار حاج محمد حسین آزادبخت از بزرگان طایفه در  عصر ما بوده که همراه حاجی خدادا خدمات اجتماعی و فرهنگی بسیاری برای شهر کوهدشت انجام رساندند که از این خدمات ایجاد صلح بین طوایف کوهدشت می شود نام برد که در نبود این دو بزرگوار چهره شهر دیگر روی صلحی پایدار به خود ندیده است روحشان شاد یادشان گرامی 


    کدخدایان تیره ی کُره پا: نجف علی، سلطانعلی (پدر و پسر در آبادی هفت کَنی)، عزیزمحمد، صید نعمت (کنی گل میرزا)، مَوَلی، مرادعلی (کَپرگه)

    محدوده جغرافیای: مطابق سندی  که آزادبخت ارائه می دهد و  مربوط به حدود 180 سال پیش است.  ادعا می کند شهر کوهدشت و حومه می باشد  که «از سُور دُم» لکی و «نال اِشگنه» شروع شده تا «میشنون» و «زرینی» ادامه داشته و به «سُوردُم»  و تنگه «وراز» آمده و از «داوی رشی» گذشته و به گردنه ی «سرگیز» در اولاد قباد ختم می شود. ولی هم اکنون از مرکز شهر کوهدشت تا پاپل عبدولی می باشد که از شرق به «بوگِلُن» و «کَنی میرزاوسین» (چشمه میرزاحسین)  و از غرب به گردنه «نال اِشکنه» منتهی می شود.   ضرب المثل «یویش وَ سَر چِل تومَنه کویشت»2 را برگرفته از داستان فروش آن می دانند. یکی از هم شهریان نیز که از سایر طوایف است می گفت  قباله ی خریدش را دارم. چنانچه  آن را در اختیار نگارنده قرار دهد در اولین فرصت تقدیم مخاطبان خواهد شد. به هر روی در شماره ی پیش رو به این موضوع بیشتر می پردازیم  انتظار می رود افرادی که در این خصوص حرفی برای گفتن دارند نسبت به روشن شدن موضوع بی تفاوت نباشند زیرا تاریخ اقوام در سینه ی آگاهان و سالخوردگان و علاقه مندان به پیشینه ی فرهنگ و تاریخ بومی نهفته است و با انتشار  و به بحث  و بررسی پرداختن چنین حرفهای است که پرتو واقعیت روشن می شود و همه این افراد بایستی نسبت  به این مهم احساس مسئولیت کنند. 

    جایگاه هر تیره:


    وجه تسمیه: مردم را باور بر آن است که آزادبخت فرزند چهارم «مومه» می باشد. و اسم شخص می باشد اما به گمان آقای آزادبخت اسم منطقه  و محلی بوده که روی طایفه گذاشته اند.  او می گوید یکی از دلایلی که ثابت می کند آزادبخت فرزند مومه نبوده جمعیت چند برابری آزادبخت نسبت به مومه وندی ها است، شاید تیره ای که اکنون یکی از شاخه های آزادبخت است و به نام ممی وند معروف است از فرزندان مومه بوده به میان آزادبخت آمده  و جز آن حساب شده و این باور را که آزادبخت فرزند مومه است در ذهن ها پرورا نده است. زیرا پدرانمان نقل می کردند در گذشته برای دسته ای از طایفه ممی ون اتفاقی پیش می آید که باعث می شود از دلفان کوچ کنند و به معمولان بروند. چندی بعد کیخسرو دوم بزرگ آزادبخت ها دستور می دهد بروید خون صلح کنید و این آقایان میربگ را  از معمولاًن برگردانید اطرافیان می روند و همین کار را انجام می دهند و آنان را به میان آزادبخت می آورند و آنها در این جا ماندگار می شوند.

    تقسیم بندی ایلی: آقای آزادبخت، می گوید آزادبخت ها از گذشته تا حال جز ایل طرحان بوده و شاید از قبل از اسلام تا حالا در شهر کوهدشت و حومه سکونت داشته اند. وجمعیت: بنا بر گفته آقای آزادبخت جمعیت فعلی آزادبخت در شهر کوهدشت بالای  13 هزار نفر می باشد. ولی در گذشته آمار دقیقی نداریم بی تردید بالای چند هزار خانوار بوده اند.

    سایر بزرگان:«نجف»(از تیره ی ممی ون) «تُرکه میر» (از تیره ی هُلَل) و «میرزا حسین جان»3( از تیره ی کُره پا) از دیگر بزرگان آزادبخت بوده اند که دو نفر اول شاعر و سومی  در زمان قاجاریه افسر ارتش  بوده و برای مدتی فرماندهی فوج طرحان را بر عهده داشته (همزمان با تشمال پدر برخوردارخان بوده که در آن زمان تشمال نفر دوم فوج بوده) 

    پانوشت:

    1- شهاب لشکر لقبی است که از طرف احمد شاه قاجار  و به پیشنهاد نظام السلطنه حاکم وقت لرستان به آقارضاخان اعطا می شود.

    2- معنی: «این هم روی چهل تومان کوهدشت»، در مواردی به کار می برند که چیزی را از دست داده باشند یا در معامله ای ضرری را متحمل شوند و معمولاً به شوخی و برای دلداری می گویند

    3- میرزا حسین جان را کیکاوس پسر کیخسرو دوم می کشد.

     

    جایگاه هر تیره:

    آبادی های تیره هُلَل: چنار چناریا (علیا و سفلی)،باوه کُلی (باباقلی)، وِیارپین (گُدارپهن)

    آبادی های تیره کُره پا: کَپرگه (محل مَوَلی و مرادعلی)، هفت کَنی(سلطان علی و پدرش)، کَنی گُل میرزا (عزیز محمد و صید نعمت)

    آبادی تیره ممی ون: از روستای حاجی خداداد تا پاپل مادیان رود( روستاهای سمت ضرونی) شامل؛ حاجی خداداد، کنی کاو (امید علی)، ساران میران بالای(محمد)، ساران میران پایینی(جوزعلی)

    وجه تسمیه: مردم را باور بر آن است که آزادبخت فرزند چهارم «مومه» می باشد. و اسم شخص می باشد اما به گمان آقای آزادبخت اسم منطقه  و محلی بوده که روی طایفه گذاشته اند.  او می گوید یکی از دلایلی که ثابت می کند آزادبخت فرزند مومه نبوده جمعیت چند برابری آزادبخت نسبت به مومه وندی ها است، شاید تیره ای که اکنون یکی از شاخه های آزادبخت است و به نام ممی وند معروف است از فرزندان مومه بوده به میان آزادبخت آمده  و جز آن حساب شده و این باور را که آزادبخت فرزند مومه است در ذهن ها پرورا نده است. زیرا پدرانمان نقل می کردند در گذشته برای دسته ای از طایفه ممی ون اتفاقی پیش می آید که باعث می شود از دلفان کوچ کنند و به معمولان بروند. چندی بعد کیخسرو دوم بزرگ آزادبخت ها دستور می دهد بروید خون صلح کنید و این آقایان میربگ را  از معمولاًن برگردانید اطرافیان می روند و همین کار را انجام می دهند و آنان را به میان آزادبخت می آورند و آنها در این جا ماندگار می شوند.

    تقسیم بندی ایلی: آقای آزادبخت، می گوید آزادبخت ها از گذشته تا حال جز ایل طرحان بوده و شاید از قبل از اسلام تا حالا در شهر کوهدشت و حومه سکونت داشته اند. با این حال نگارنده  مطابق با نقل بزرگان محل و تقسیم بندی لایارد و ضوابط میرزا بزرگ و گویشی که تکلم می کنند جز ایل دلفان و زیر شاخه ی مومَن(موموندی) می داند.

    جمعیت: بنا بر گفته آقای آزادبخت جمعیت فعلی آزادبخت در شهر کوهدشت بالای  ده هزار نفر می باشد. ولی در گذشته آمار دقیقی نداریم بی تردید بالای چند هزار خانوار بوده اند.

    سایر بزرگان:«نجف»(از تیره ی ممی ون) «تُرکه میر» (از تیره ی هُلَل) و «میرزا حسین جان»( از تیره ی کُره پا) از دیگر بزرگان آزادبخت بوده اند که دو نفر اول شاعر و سومی  در زمان قاجاریه افسر ارتش  بوده و برای مدتی فرماندهی فوج طرحان را بر عهده داشته (همزمان با تشمال پدر برخوردارخان بوده که در آن زمان تشمال نفر دوم فوج بوده)

     



    آخرین ویرایش: چهارشنبه 19 مهر 1396 06:22 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • عصیان لکستانی سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 12:28 ب.ظ نظرات ()



    اسکندر کبیر لک بوده است ؟ اسکندر تاریخ ایران، الکساندر یونانی نیست
    اسکندر با الکساندرا متفاوت است اسکندر از واژه سکندار زبان لکی اشتقاق شده است که سکندار به کسی گفته میشود که سکد دار یا دارای روحی والا وارزشمند وبا اراده است که اگر نگاه کنیم همین واژه لکی در لکی کهن زبان مادی هم موجوئد است 

    ماد یا لک های کهنی که خاطره حکومت های کهن خود که مطمئنا از ماری باس اغاز نشده بود را در ذهن خود دارد همان گونه که ماد از امپراطوری لک کهن که اغازگرش ماری باس یازرتشت بوده هیچ چیز در خاطر ندارم به همین گونه دستاوردهای تمدنی ایران عزیزمان را نادیده گرفته و وام دار توهمات دیگران شده ایم غربی های ها به مانشان دادن تا10هزار سال پیش ادمی غار نشین بوده حال با کشف شهر 180هزار ساله زیر اعماق اقیانوس ارام در سواحل ژاپن نشان از پوچ بودن تاریخ پژوهی انها میدهد ما باید خودمان گذشته مارا پیدا کنیم وطبق ان اینده مان را بنا کنیم 

    اسکندر تاریخ ایران، الکساندر یونانی نیست
    اسکندر با الکساندرا متفاوت است اسکندر از واژه سکندار زبان لکی اشتقاق شده است که سکندار به کسی گفته میشود که سکد دار یا دارای روحی والا وارزشمند وبا اراده است که اگر نگاه کنیم همین واژه لکی در لکی کهن زبان مادی هم موجوئد است 
    در باب دروغ هایی که در تاریخ ایران به دلایل مختلف شکل گرفته است، در مورد ایرانی بودن شخصیتی با نام اسکندر به استناد متون باقی مانده به زبان پهلوی: = اوستا, یادگار زریران, زند وهومن یسن, کارنامه اردشیر پاپکان, مینوی خرد, بندهش، …. سنگ نوشته های باقی مانده در ایران، معابد میترایی در اروپا، …. تاریخ ایران: = تاریخ بلعمی بلعمی, تاریخ الرسل و ملوک (محمد بن جریر طبری), آثار الباقیه (ابوریحان بیرونی)، …. ادبیات و اسکندر نامه های ایرانی: = شاهنامه فردوسی, دارب نامه (طرسوسی), اسکندر نامه (عبدالکافی بن ابی البرکات)، کتاب "سفر جنگی اسکندر مقدونی، درون ایران و هندوستان بزرگتری دروغ تاریخ است" استاد احمد حامی، کتاب "کارنامه به دروغ" بانو پوران فرخزاد، کتاب "اسکندر تاریخ ایران, الکساندر یونانی نیست" که دو ماه پیش در تهران منتشر شد.
    =
    * کتاب نگاهی است پژوهشی به واقعیت شخصی، که نام او در تاریخ ایران با عنوان اسکندر آمده است. شخصیت قدرتمندی که به استناد متون لکی مهن یا پهلوی, کتیبه و معابد موجود در ایران و اروپا و…, فتح کامل اروپا را در کارنامه فتوحات به همراه دارد، و ایران سرزمین مادری و وطن او می باشد. حائز اهمیت است، اختلاف زمانی، که در این کتاب از روی اسناد یاد شده به اثبات رسیده است, خود دلیلی بر یکی نبودن دو شخصیت یعنی اسکندر ایرانی لک تبار (ماد)و الکساندر یونانی می باشد. فردوسی این مرد وطن پرست، سرگذشت اسکندری را بیان کرده، که در سال 73 ق.م، بوده است، و نه یونانی که به سال 230 ق.م، می زیسته، و همانا فرضیه الحاقی بودن اسکندرنامه شاهنامه فردوسی، به استناد مدارک این کتاب بی اساس بوده، و جمع آوری اسنادی تاریخی و فرهنگی از سرزمین مان ایران, بیانگر این مدعی است.
    =
    با توجه به اینکه در این کتاب, به علت ارائه اسناد فراوان ممکن است سر در گمی خواننده عزیز را به همراه آورد, و از آنجا که هدف اصلی این پژوهش, روشنگری برای تمامی قشر های جامعه می باشد, کوتاه و خلاصه آنکه:
    شخصی که در تاریخ ایران با نام اسکندر از او یاد شده است, نه تنها یونانی نیست, بلکه یک ابر مرد تاریخ ایران , از نژاد لک ها (مادها) و مذهب میترائی بوده است, که همچون دیگر دلاوران ایرانی, رستم, اسفندیار, گیو, کی خسرو (هوخشتره), کورش کبیر … از افتخارات این مرز و بوم می باشد. این دلاور ایرانی فاتح اروپای امروزی نیز بوده است…. آگاه باشید که با تغییرات و دستکاری در تاریخ قدیم ایران, آنچه در غرب ایران(لکستان) امروز اتفاق افتاده است, به شرق برده اند. تمامی نام مکان های تاریخ ایران را دگرگون کرده اند. با تغییرات و دستکاری در زمان اتفاقات, زمان تاریخ ایران را به هم ریخته اند. تاریخ قدیم ایران را که تنها تاریخ واقعی قدیم جهان است, تبدیل به افسانه کرده اند, تا فتوحات ایرانیان را در اروپا تحریف سازند.
    =
    در این کتاب در فصل مکانها, این درهم ریختگی و جابجایی نام های شهرها بررسی شده است. همچنین در فصل تاریخ سنتی ایران مسئله اختلاف زمان مطرح شده, و با اسناد ارائه شده, سعی شده است واقعیت نوشته های قدیمی ایرانی چون شاهنامه فردوسی, تاریخ بلعمی, بندهش … را که به علت غیر منطقی بودن فاصله ها و زمانها تبدیل به افسانه شده اند, به اثبات رسانم. همچنین با مقایسه گفته های تاریخ قدیم ایرانی و اسنادی که از حفاریها در جهان کشف شده است, واقعی بودن نمادهایی چون جمشید, ضحاک, فریدون, ایرج, کی خسرو, و تمامی اسامی دیگر تاریخ ایران تا به زمان اسکندر در این کتاب به اثبات رسیده است.
    کورش کبیر هخامنشی, البته از بزرگترین افتخارات این مرز و بوم است, اما او نیز همچون فردوسی, ابوریحان بیرونی, بلعمی, طبری … , شما و من, وارث و حافظ فرهنگ و تمدن بزرگی بود که از گذشتگانی همچون جمشید, رستم, گیو, کی خسرو (جد بزرگ او) و هزاران دلاور و شخصیت تاریخ ایران, که متاسفانه ما آنان را افسانه انگاشتیم, به او رسیده بوده است. اگر هرودوت یونانی را پدر تاریخ جهان گفته اند! خود هرودوت میگوید: "به گفته ایرانیان، که در تاریخ تبحر دارند" ماخذ تاریخ هرودوت تاریخ ایران است. و دریغا که ما ایرانیان تاریخ واقعی جهان را که به همت بزرگانی چون فردوسی, ابوریحان بیرونی, بلعمی, طبری….. در دسترس ماست افسانه پنداشتیم, و از یاوه های مفسرین تاریخ یونان و اروپا برای خود تاریخی جدید خلق کرده, به هیچ افتخار می کنیم!
    =
    در این کتاب با بررسی شخصیت, ملیت و مذهب اسکندر با مدارک ارائه شده از تاریخهای بعد از اسلام, نوشته های لکی(پهلوی) بازمانده از قبل از اسلام …, ایرانی ولک بودن این فرد به اثبات رسیده است. برای جستجوی علت حمله او, یا بهتر بگوییم علل این دگرگونی در ایران, خاندان هخامنشی, خاندان هوو, اختلاف نژادی در ایران (پارسها و مادها), اختلاف مذهبی دو کیش زردشتی در ایران (میترائی و مزدایی), زمان واقعی ایجاد ملوک الطوایفی در ایران, بررسی خاندان اشکانیان و زمان واقعی شکل گیری این خاندان در ایران, بررسی شده و اسناد لازم ارائه شده است. همچنین روایات و اسنادی از اعمال اسکندر در ایران, و پس از آن با مقایسه گفته های تاریخ قدیم ایران و آنچه در اروپا کشف شده است, سفر او به اروپا و فتح این ناحیه توسط ایرانیان به اثبات رسیده است.
    ==
    با بررسی شخصیت افسانه ای در اروپا با نام یولیوس کیسر که همان ایلیوس کی سر مادی یا لک است و بررسی مکان روم واقعی در گفته های تاریخ که به نظر مدائن امروزی می باشد, و مقایسه افسانه های اروپایی در مورد این شخص با شاهنامه فردوسی در مورد اسکندر و اسناد ارائه شده, می توان باور کرد, اسکندر تاریخ ایران همان کی سر (لقب پادشاهان ماد لک) ایلیوس ( پسر خورشید، خدا در آیین میترایی لک ها) رومی از مدائن است, که از نژاد گیو, گودرز و کاوه آهنگر است. چه میتری دات (مهرداد) اشک هفتم یا کی سر ایلیوس همان اسکندر تاریخ ایران باشد الکساندر یونانی, با بررسی هایی که در این کتاب انجام شده است و با مدارک و اسناد ارائه شده, تنها می تواند کهرم (کی هروم) پسر ارجاسپ باشد, که او را هم پس از کلیه فتوحاتش, اسفندیار شکست داده است.
    پیوند زدن سرگذشت اسکندر, این ابر مرد تاریخ ایران, با کهرم پسر ارجاسپ, به علت یکی بودن لقب آنان یعنی کی هروم (پادشاه هروم = روم ), دستبرد گریش ها greece (به گفته ما ایرانیان یونانیان ساکن دریای اژه) از تاریخ ایران محسوب می شود.
    آخرین ویرایش: سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 12:32 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • عصیان لکستانی دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 10:27 ق.ظ نظرات ()

    هنر ودیدگاه اقوام لک(هنر نزد لکستانیان است وبس) قسمت اول

    در سال ۱۹۲۸ ، در دره های لکستان منطقه هرسین، گورستان هایی یافت بشدند. آن گورستان ها دارای گورهایی بودند از دوران مگالیتیک که در آنها شمار بسیاری چیزهای برنزی و آهنی می بود. این گورستان ها نشان دهنده ی این بود که مردم لکستان آن زمان، مردگان خود را بیرون از زیست گاه های خود به خاک می سپردند و این نشان دهنده ی نزدیکی شیوه ی زیست آنها با مردمان سیلک بود. گیرشمن بر این باور بود که مردمان لک، همچنین نزدیکی های بسیاری با مردمان سیمری می داشتند:
    … سیمریها از اوایل قرن هشتم پیش از میلاد، با مردم اورارتو عقد اتحاد بسته بودند، و در همان موقع دسته ای از آنها، به عنوان سربازان مزدور، برای آشوری ها می جنگیدند، در حالی که عده ای دیگر از همان مردمان با لک ها که در آن موقع بر علیه آشوری ها قیام کرده بودند متحد شده بودند. بنا بر این می توانیم بگوییم سیمری ها بدو دسته تقسیم شده بودند، یکب از آنها راه آسیای صغیر را در پیش گرفته بود، و دسته ی دیگر در مشرق آشور جایگزین شده بود، و به ناحیه ای رسیده بود، که هنوز نام کاسی ها روی آن باقی مانده بود، و آنجا همان لکستان کنونی است. اقامت در این ناحیه، برای آنها، که کار اصلی شان تربیت اسب و گوسفند و گله داری بود، بسیار مناسب به نظر می رسید… ما نمی دانیم این اقوام با خود چه آوردند. شاید این مطلب مورد قبول واقع شود، که آنها از ناحیهء قفقاز عبور کرده اند، زیرا در قبر های آن نواحی تعداد زیادی سلاح های برنزی و تزیینات و وسایل مربوط بزین و برگ اسب پیدا شده که نظایرش در قبرهای لکستان بسیار زیاد به چشم می خورد. از یک طرف شباهت زیادی میان چیزهای یافته شده در قفقاز و در لکستان وجود دارد، و از طرف دیگر موضوع های اساطیری یا مذهبی که بین هر دو مشترک است دیده شده و تاریخ نویس از آن چنین نتیجه می گیرد که لک ها با سیمری ها قرابت نژادی داشته اند، و خدایان واحدی را می پرستیدند که همان قدیم ترین خدایان ایرانی هستند."
    شادروان گیرشمن در میان آن دسته از ایران شناسان می باشد که بر این باور بود که خیزش چهارمین پادشاه دودمان لک، خشتریته که میان سال های ۶۵۳ ء ۶۲۵ پیش از زایش پادشهی بکرد، لک ها وسیمری ها را با هم درآمیخت. نیک دانیم که خشتریته برای شکست دادن آشور و رهایی یافتن از یورش ها و ستم های آنها با دیگر لک زبانان سکاها و ماننا پیمان رزم ببست و سپس با آشور پیکار بکرد.
    چیزهای بسیار یافته شده در گورهای لکستان به مانند ابزار کار، ابزار زندگی و خانه، ابزار جنگ و نیز ابزار آرایش و پیرایش، نشان دهنده ی این می باشند که مردمان آن زمان بر این باور بودند که ابزار زندگی این جهان در دگر جهان نیز بکار آیند. نیز شاید بر این باور بودند که هنر، همانا، ستایش از نیروهایی بوده است که بر زندگی و مرگ آنها فرمانروایی می کرده: نیروهایی که همواره در ستیز می بودند و آدمی و جانداران افسانه ای و افسونگر را به دنبال خود می کشانده اند.
    نیک دانیم بُت، نمایانگر چیزی فرا آدمی بُوَد. بهترین نمونه های یافت شده، همانا، آن دسته از بت هایی هستند که بر پایه ی داستان های دینی میانرودان آفریده شده اند و همواره نشان دهنده ی ستیز پهلوان و دلاوری با دو جانور می باشند.
    بت یافت شده در لکستان به گونه ی آدمی بُوَد که دو چهره روی یک سر دارد و از همه ی تن او تنها نیم تنه ی بالای او دیده می شود و به مانند پهلوانی به سادگی دو جانور را از گلو در دستان خویش گرفته و خفه می کند. جانوران با دهان های باز خود دندان هایشان را آشکار می کنند. این مرد دلاور و پهلوان بر میان خویش میان بندی بسته که در هر دو سوی آن سر خروس دیده می شوند. بر روی پایین تن این پهلوان ، ران ها و پاهایش جانوران شگفت آوری دیده می شوند که در ستیز با وی می باشند. میله ای برنزی از میان سوراخی از بالای سر تا پای بت نهاده شده که با پایه ی بُت که به مانند فنجان باژگون شده ای بُوَد، می پیوندد.
    --
    گیرشمن بر این باور بود که این این بُت، همانا، ایزد دادگری رو بُوَد که چند سر بداشته و جانوران بخش های گوناگون او را می ساختند و به جورهای گوناگون پدیدار می شدند. چون این ایزد دارای شمار بسیاری سر، چشم های برجسته و گوش های بسیار می باشد که نمایانگر نیرو و توانایی بی مانند این ایزد بُوَد و با زبان گیرشمن، "ما را به یاد خدای مهر یا میترا می اندازد که در اوستا درباره ی او گفته شده است که هزار گوش و ده هزار چشم دارد."
    پس ایزد سروش، ایزدی به مانند میترا می بوده و پرستش او در پیوند به پرستش میترا می شده. افزار جنگ او گرز بُوَد که با آن دشمنان اهورا مزدا می ستیزد و آنها را نیست کند. این بُت بر روی چیزی نهاده بشده که به گونه ی سر گُرز بُوَد. نشانه ی این ایزد خروس می باشد و نیک دانیم یکی از خویشکاری های آن، همانا، بیدار کردن پرستندگان با بانگ خود بُوَد تا به کارهای دینی پردازند و مردمان لک خروس را کله شیر مینامند که که با بانگ خویش اهریمن را دور میسازد این نگرش که بانگش بانگی از ایزدان است که فریاد دور باد اهریمن را سر میدهد...

    --
    . سروش یا سرَئوشه، به معنای فرمانبرداری بُوَد. سروش، نخستین آفریده ی اهورامزدا بُوَد. سروش، همانا، نخستین کسی بود که اهورامزدا را ستایش بکرد، گاتاها را بخواند و بَرسُم بدست بگرفت. سروش همکار مهر، پیکارگر بزرگ دروج، با جنگ افزار خود همواره با دیوان، بویژه به هنگام شب، در نبرد است و از دشمنان سرسخت دیو خشم بُوَد.
    جایگاه سروش، همانا، در کاخی هزار ستون بر فراز کوه البرز می باشد و برای نگاهبانی آفریدگان، در شبانه روز گرد جهان را سه بار می پیماید. سروش از آتش نیز نگاهبانی می کند.
    "نام این خدا"، شادروان گیرشمن در "هنر ایران در دوران ماد و هخامنشی" نویسد، "از سروش مشتق می شود که احتمالا به معنای تنبیه است، و پیوند با خدای عدالت میترا و رشنو دارد…وی پروردگاری است که در تاریخ اساطیر ایران مزدایی قدیم سهم مهمی را بر دوش داشته است.
    ==

    بنابراین در تجسم این برنزها هیچ نوع مراسم شمنی در نظر گرفته نشده است، بلکه از نظر ما کهن ترین تصاویر دینی ایران را می نمایانند که متعلق به زمانی هستند که یشت ها، یعنی کهن ترین بخش های اوستا، شفاها به زبان لکی وجود آمدند."
    پیدا شدن بسیای از این گونه چیزها در گورها، بی گمان، نشان دهنده ی این می باشند که آنها با آیین به خاک سپاری مردگان در پیوند می بوده اند. بس آشکار است که این گونه هنر در سپهر بُت سازی دینی می بوده است.
    سروش تنها ایزدی نبود که در لکستان ستایش می شد. پرستش سروش، در پیوند با پرستش با خواهرش اَشی یا اَرد، اَهریشوَنگ، اَشی خوب بود. نیک دانیم اَشی خوب، همانا، ایزد بانویی است که نمایانگر توانایی و بخشش بُوَد. در اوستا از اَشی خوب چنان چون زنی بس پُرتوان، خوش اندام و آزاده نژاد یاد بشده. اَشی خوب نیز دخت اورمزد و سپندارمز بشمار آورده اند و از شخصیت های مینوی می باشد که به هنگام زاده شدن اشو زرتشت، در جای زایش می بوده. در هنر، نشانه و نمودار این ایزد بانو، همانا، فرشته ی بالداری است که دو غزال را پشتیبانی می کند. شادروان گیرشمن از ایزد ناشناسی نیز یاد می کند که در لکستان یافت بشده که میان دو نیم تنه ی اسپ جای گرفته. این اسپ ها گاهی بالدارند.
    نیز در لکستان تندیس های کوچک برنزی یافت بشده اند که به گونه ی خدایانی هستند که در دگر جاها نیز یافت بشده اند و در لکستان این تندیس ها نشانه ی نیروی خدایی هستند. پیکر هایشان به گونه ی استوانه ی میان تهی هستند و رخت شان به مانند ایزد سروش می باشند که از شانه هایش دو خروس بر آمده اند و به مانند سروش نَه مَرد که زن می باشند و با دست هایشان دو پستان خود را در دست گرفته اند. گاهی نیز برهنه و بدون رخت می باشند و گاهی کلاهی به گونه ی هرم بر سر دارند.

    ==
    هنر ایران زمین: هنر لکستان: پاره ی دویوم
    در گفتار نخست از میله های برنزی گفتگو بشد. گونه ی دیگری از میله های برنزی آنهایی هستند که در پایان آنها رویه ی گِردی بُوَد و در میان رویه ها آدمی به گونه ی برجسته دیده می شود. بیشتر این گونه میله ها را باستان شناسان در میان درزهای سنگ های نیایشگاه ها و گاهی نیز در میان خود دیوار یافته اند. باور بر این است که این گونه چیزها، به مانند ترکش ها و سپرها، به گونه ی پیمان ("نذری") در نیایشگاه ها نهاده شده بودند.
    شادروان گیرشمن، گزارشی از یافتن این چیزها بدست کسی بنام اشمیت را در نسک پر گوهر خویش "هنر ایران"، بدست می دهد:
    "در کوهدشت عبادتگاهی پیدا شد، که دیوارهای آن با سنگ های نتراشیده ساخته شده بود، و بعضی دیگر برای اولین بار پیدا می شد، و جالب ترین آنها میله هایی بود، که به صفحه ی مدوری منتهی می شد، و روی آنها موضوع های دینی رسم شده بود، و یا مجسمه های کوچکی بود از مرد، یا زن، و یا آینه های برنزی، و مهرهای استوانه ای شکل، پیدا شده
    =این که چیزی از اسپ در آنجا یافت نشده است بس آشکار بُوَد: آنچه در پیوند با اسپ می باشد، در پیوند با به خاک سپردن مردگان می گردید، و در درون گورها میرفتند. همزمان، آن چیزهایی که در پیوند با نیایش بود به نیایشگاه ها راه می یافتند.
    گیرشمن بر این باور بود که چهره هایی که به گونه ی برجسته در میان این رویه ها دیده می شوند، همانا، با زبان خود او، چهره ی ایزد مادر "کشورهای آسیانی" باشد، که از آسیای کوچک تا شوش پرستش می شد. شاید این ایزد کهن که نمایانگر آبادانی و بارداری بود،در این زمان به گونه ی ایزد "اشی"، خواهر خدای سروش در آمده باشد و گیرشمن نویسد، "این همان ایزدی است که در گورها نیز دیده شده. این فرض را دلیل های دیگری نیز تائید می کند. برای نمونه ماهی واناری که در کنار این رویه ی گرد دیده می شوند نیز از نمودارهای این ایزد می باشند."
    گاهی این ایزد را با شیر یا بزهای کوهی نیز نشان داده اند. زنانی که خواستار باردار شدن هستند برای این ایزد به این گونه "نذر" می کنند که نگاری از آن ایزد بانو به هنگام زاییدن نوزادی را بر روی میله می کشند و در نیایشگاه می نهند. در میان میله های یافته شده، برای نمونه شیر دو سر و یا نگار ماری که از دم آنرا گرفته اند، یافت شده اند.
    همچنین در لکستان رویه ای سیمین، آفریده شده در سده ی هشت تا هفت پیش از زایش، یافت بشده که اکنون در موزه ی سین سیناتی نگاهداری می شود و نگار زروان که هم مرد و هم زن است در میان آن دیده می شود. و در کنار آن نگار دادن برسم به پسرهای جفت خدای نخستین دیده می شود.
    نیک دانیم زَرون در اوستا، همانا، به معنای زمان بُوَد. زروان در پاره ای جاها به معنای ایزد زمانه ی بی کران بیامده. چونی های داده شده به ایزد زروان در اوستا دَر ِغَ ء درنگ ء، اَکرَنَ ء بی کران ء، دَر ِغوخوازات ء زمان درنگ ایزد، دَراجَه ء دراز ء و فنا ناپزیر یا جاودانی می باشند.
    ==
    "زروان"، دکتر ژاله آموزگار به درستی در "تاریخ اساطیری ایران" نویسد، "در اوستا نام خدای کم اهمیتی است، ولی در متنهای لکی(پهلوی )که نشان دهنده ی سنت دوران ساسانی است شخصیت برجسته ای می یابد. از لحاظ قدمت، در برخی از متون او را همچون اورمزد و اهریمن، قدیم به شمار آورده اند، چون ایزد زمان آغاز ندارد و خود آغاز همه چیز است. گاهی نیز صراحتا آفریدهء اورمزد ذکر شده است.
    در یورش دوم اهریمن به آفرینش، اورمزد از ایزد زمان می خواهد که آفرینش را به حرکت در آورد و به این ترتیب، قرار و زمان جهان از اوست. سرنوشت آدمیان به دست این ایزد تعیین می شود. سپهر را که همچون چرخی دانسته اند و گاهی آن را خدایی مستقل به شمار آورده اند، تن زروان فرض کرده اند."
    زروان در این کار یافته شده در لکستان را در میان سه گروه جوان، بالغ و پیر که نشان دهنده ی سه دوران زندگی در روی زمین می باشد دیده می شود که با خود دسته های نخل می آورند. به گمان گیرشمن، این دسته های نخل "نشانهء تسلط بر جهان" است. در این جا کسان از روبرو نشان داده شده اند. این "شگرد" را در هنر پارت نیز خواهیم دید. گیرشمن بر این باور بود آن کسان که در سوی راست زروان هستد، "…مظاهری از زروان هستند که برسم هستند که برسم را به دو قلوهایی که "خدای دو جنسی" به وجود آورده است، می دهند."
    در میان چیزهای یافته شده در گورهای لکستان، تندیس های انسان هایی که به ستایش می باشند را می بینیم. شاید این تندیس ها نمایانگر خود کس مرده می بوده که باید پاسخ گوی ایزد سروش بُوَد. در این تندیس ها که دست ها به بالا برده رفته اند، ستایش کنندگان، خواه زن یا مرد باشند، برهنه نشان داده شده اند. این کسان جنگ افزاری در دست ندارند و همگی بر سر کلاه دارند.
    در موزه ی تهران تندیسی یافته شده در "پشت کوه" در بخش کوهدشت لکستان نگهداری می شود. بر روی رخت و زیر منگوله های این تندیس، نبشته ای در پنج رج یافت می شود. برگردان این نبشته را گیرشمن چنین بازگو می کند:
    "خدای شهر دوسو تیرکازی، از معبد تومآینا، در شهر بورسه سه سو. مردوک، پسر سولمان آزریدو، حاکم تومیل، آن را در نیایشگاهش آورد و در آنجا نگاه بداشت."
    تومیل یا سرمیل نامی در غرب شهرستان کوهدشت است که در سروده های فال باستانی چهل سرود بسیار از ان یاد شده
    آخرین ویرایش: دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 10:32 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • عصیان لکستانی دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 10:26 ق.ظ نظرات ()

    هنر ودیدگاه اقوام لک(هنر نزد لکستانیان است وبس) قسمت دوم

    هنر ایران زمین: هنر لکستان: پاره ی سیوم
    هنرمندان تندیس ساز در لکستان، شیفتگی ویژه یی در آفریدن تندیس های کوچک برنزی جانوران می داشتند و نمونه های تندیس های آدمی بس اندک می باشند. تندیس های جانوران به جورها گوناگون می باشند و چونی های هنری آنها با هم یکسان نمی باشند.
    پیشتر درباره ی هنر خوروین گفته بشد که شماری تندیس های جانوران یافت بشده اند که مانند "نظر قربانی" به گردن بند، دستبند و کمربند آویزان می شده اند.
    این گونه "نظر ها" در لکستان نیز می بوده و باستان شناسان نمونه های بسیاری از آن را در گورهای لکستان یافته اند. پاره ای به گونه ی جانوران و پاره ای دیگر به گونه ی مرغان می باشند. شاید این جانوران نمونه خدایان می بودند و یا برای گرفتن یاری و پشتیبانی از خدایان به خود آویزان می کردند. شاید این جانوران نمونه ی جانورانی بودند که شکار می کردند و با آویختن تندیس هایشان گمان می کردند شمار شکارشان بیشتر می شد.
    بی گمان یکی از زیباترین تندیس های برنزی یافت شده در لکستان، همانا، غزالی برنزی است که بسادگی با چکش کوبیده بشده و در موزه ی بروکسل نگاهداری می شود. این تندیس کوچک ریخته نشده است و بخش های گوناگون آن پرچ شده اند.
    گیرشمن گزارش دهد:
    ="در میان این تندیس ها تصویر حیوانات اهلی نیز دیده می شود و احتمال دارد که تجسم آن برای این بوده است که آنها را تحت حمایت خدایان قرار دهند. این نوع تجسمات گاهی نیز روی اشیایی که رابطه با دین نداشتند دیده شده، مانند مهره ها و آلات و ابزار کار، یا گردونه ها و اسباب خانه."
    تندیس های یافته شده به گونه ی بز نشان دهنده ی این می باشند که هنرمندان لکستان با بز کوهی بسیار آشنا می بوده اند و بیم و واکنش جانوران را به گونه ی بسیار شایسته نشان داده اند. برای نشان دادن جانوران و ویژگی های واکنش ها، شگردهای خود را بکار برده اند. برای نمونه برای آنکه نشان بدهند جانوران در تنگنا هستند، پای آنها را بسیار به هم نزدیک کرده اند.
    ..
    ابزارها و چیزهای پیرایش زین و برگ اسپ که در گورستان ها و نیایشگاه پیدا بشده همیشه در زندگی روزانه به کار گرفته می شدند. پاره ای از آنها را به گونه ی "نذر" در نیایشگاه ها می گزاشتند و شماری دیگر را در گورهای مردگان می نهادند و بی گمان بر این باور می بودند که در دنیای دیگر بکار گرفته خواهد شد.
    زیباترین این گونه چیزهای بدست آمده، تندیس های کوچک اسپ تک یا دوتایی برای بستن به گردونه است که به گونه ی نشانه ای از اسپ های "راستکی" در گورها نهاده می شدند. نیک دانیم که تندیس اسپ نشانه ی مرگ و یا نماینده ی مرگ بود که مرده ها را به جهان دیگر می بُرد.
    =
    پیشتر گفته بشد که سکاها و یا دگر مردمانی که با آنها زبانی یکسان یعنی زبان لکی داشتند، مردگان خود را به همراه اسپ هایشان به خاک می سپردند. مردمان بوم لکستان چنین نمی کردند ولیکن به جای اسپ، نشانه ای از اسپ را به گونه ی لگام اسپ را از برنز می ساختند و زیر سر مرده می نهادند، "و به همین دلیل"، شادروان گیرشمن در "هنر ایران در دوران ماد و هخامنشی" نویسد، "دهقانان لک زبانی که اکنون آن لگام ها را درقبرها پیدا می کنند، آن را "زیر سری" می نامند و این مردمان به زیر سری معروف شده اند. با قرار دادن این لگام ها در زیر سر مردگان، ورود روح آنان را به دنیای جاودانی تامین می کردند و به گونه دیگر نیازی به تدفین اسپ آنها نبود."
    بر روی شمار بسیاری از این زیر سری ها جای سائیدگی دندان اسپ دیده نمی شود و همه "نو و تازه" می باشند. یکی از این نمونه های "زیر سری" نزدیک به دو کیلو سنگینی دارد و گوزن بالداری را نشان می دهد که بر گردنش نواری بسته شده.
    =
    نیز هنرمندان لکستان با افزودن بال بر روی اسپان، جانوری افسانه ای می آفریدند.
    گیرشمن بر این باور بود که "زیر سری به گونه ی بخش قدامی دو جانور که بعد ها در زمان هخامنشی برای ساختن سرستونها تقلید شدند نیز در میان همین دسته می باشد."
    هنرمندان لکستان برای پیرایش اسپان خود زنگوله هایی ساخته اند که بر گردن اسپان خود آویزان می کردند. همچنین برای پیرایش گردونه های خود نیز آفریده بودند. نیز "مال بند آن"، گیرشمن نویسد، "با نقوش ظریفی تزیین می شده. سرمال بند به شکل موجودات وحشتناکی است، که در دل دشمن ترس می انداخت و در طرفین پرنده ای قرار گرفته اند، که نقش آن روی ظرف گلی سیلک نیز دیده می شود.
    ..
    روی دو حلقه ای که به مال بند متصل است و افسار اسپ ها از آن می گذرد، موضوع های مربوط به هنر بین النهرین و آشور نقش شده. موضوع تسلیم شهرها و موضوع انتقال قدرت از خدا به پادشاه نیز روی این چیزها دیده شده است و این هر دو موضوع مربوط به امور جنگجویی و رزم آوری است و در مقابل موضوع های دیگری نیز هست که فقط جنبه تزیینی و قرینه سازی در آن ها در نظر گرفته شده است. هنرمندان لکستانی سعی کرده اند بیشتر به جنبهء تزیینی این نقوش توجه داشته باشند، و این مطلب در تزیین حلقه هایی که افسار حیوان از آن عبور می کند، و در روی سینهء اسب به هم متصل می شود، به حداعلی رعایت شده است."
    شمار بسیار تبرهای یافته شده در گورهای لکستان نشانگر باور مردم لک به نیاز مردگانشان به این تبرها در جهان دگر می باشد. بر روی یکی از زیباترین تبرهای یافته کمان داری را که کلاه مادی بر سر دارد و کمانی را می کشد را می بینیم و بر روی دسته ی یکی از این تبرها دو سر شیر دیده می شوند و از دهان آن شیرها دسته و تیغه ی تبر بیرون می آیند. و بر روی دگر تبری مردی را می بینیم که جانوری (ماهی؟) را در دستان خود دارد.
    ..
    هنر ایران زمین: هنر لکستان: پاره ی چهارم: پایان گفتار
    هرچند تبرهای یافته شده در گورهای لکستان بیشتر "نمایشی" بوده اند، دشنه ها، خنجرها و شمشیرها جنگ افزارهایی بودند که بکار برده می شدند. آن دسته از خنجرهایی که در این گورها یافت شده اند دارای دسته هایی هستند که تهی شده می باشند و روی آنها را با آج، استخوان و یا چوب نگار کنده اند. بیشتر دسته های این خنجرها به گونه ی نیمه گرد می باشند و بر روی آنها یا تندیس هایی کوچک و یا نگارهایی از رزمندگان یافت می شوند.
    برای نمونه خنجری یافت بشده که دسته ی آن سیمین می باشد و گویا از آن ِکسی دارامند می بوده و یا دگر خنجری که دسته ی آن دو سر مردی و یا دو سر شیر می باشد.
    دسته چاقو یا خنجر تیزکن نیز به مانند جنگ افزاران دارای نگار می باشند. بر روی پاره ای از آنها شاخ گوزن و یا سر جاندرانی به گونه ی دسته نهاده اند.
    در لکستان سپرهای "نذری" بسیاری هم یافت شده اند. بر روی بخش برآمده آن سپرها بیشتر چهره ی آدمی دیده می شود. شادروان گیرشمن بر این باور بود که نهادن چنین چهره هایی در میان سپر نشان دهنده ی این می باشد که دارنده ی آن می خواسته "نیروهای پلید" را از خود دور بدارد. "ایجاد چنین نقش هایی"، روانشاد گیرشمن در "هنر ایران، دوره ی ماد و هخامنشی" نویسد، "روی سپر خیلی محتمل است که از ابتکارات ایرانی بوده باشد زیرا بدون شک ترکیب نقوش آن، از صفحات مدور مربوط به میله های برنزی لکستان اقتباس شده است.
    در واقع سپر گرد با نقش برجسته ای در قسمت مرکزی آن، اختراع یونانیها نیست و در مشرق زمین بوجود آمده است و در یونان برای نخستین بار در اواخر قرن هشتم پیش از میلاد روی یک ظرف سفالین منقوش دیده شده. تنها نقطه ای که در آن، سپرهایی با قست مرکزی بر آمده به شکل سر انسان به وجود آورده باشند ناحیهء لکستان است. در آنجا پیش از اینکه سازندگان سلاح های جنگی یونان و رم به آن آشنایی پیدا کنند، این نوع سپرها ساخته می شد."
    براستی چهره هایی که بر روی سپرها دیده می شوند نزدیکی بسیار با یکدیگر دارند: ابروها بسیار پیوسته به هم، بینی ها برجسته و بزرگ و گونه ها برآمده(ویژگی اقوام لک) می باشند.
    همزمان چیزهای پیرایشی برنزی یافت بشده که به گونه ی نوارهای خم شده ای هستند که در سوهای آن ها سوراخ هایی برای پیوند آنها به پشت سپر نهاده شده بوده است. شاید این دسته هایی بوده اند که از درون به سپر پیوند داده می شدند تا بازوی جنگاوران از میان آنها بگزرد.
    نیک دانیم در میان مردمان اسپ سوار به آنچه کمربند نام دارد ارج بسیار گزاشته می شده. از آن رو، روی آنها را با نگارهایی که گویای داستانی هستند پیرایش بکرده اند و روی دسته ی کمر بند نگار جانوری را نهاده اند. همچنین دستبندهایی نیز پیدا شده که از زر، برنز یا آهن ساخته شده اند و در سر پاره ای از آنها چیزهایی درباره ی جانوران نهاده بشده و پاره ای دیگر باز می شده اند تا مچ دست از میان آنها گذر کند و با چنگک ویژه ای بسته می شده. بر روی یکی از این چنگک ها سر آدمی نهاده اند.
    چیزهای پیرایش که به گونه ی نوارهایی بوده اند و به پیشانی بسته می شده تا گیسوان افشان نشوند. این گونه نوارهای پیرایشی یا از سیم بودند و یا زر و بر روی بیشتر آنها شکار جانوران دیده می شود. بر روی یکی از این چیزهای پیرایشی که شاید بتوان آن را تاج نامید و برنزی است، نگارهای پرندگانی که گردن درازی دارند دیده می شود و به سبک هنر سکاهای لک زبان است
    پایار بو لکستان
    آخرین ویرایش: دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 10:31 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • عصیان لکستانی یکشنبه 26 اردیبهشت 1395 05:33 ب.ظ نظرات ()

    بومیان دره مهرگان کدک(مردان دره خورشید)لکستان از کهن تا امروز

    بومیان دره مهرگان کدک(مردان دره خورشید)
    دره باستانی سیمره لکستان که از دیر باز به مهرگان کدک زبان زد بوده است مکانی که گویایی همان ایران ویژن مقدس است سرزمینی که تاریخ مردان وزنان مقدسی را نشان میدهد که با استفاده از ماده الهی واندیشه ژرفناک روح خدایی بهترین بهشت خدا را در روی زمین بنا نهادند این مردان وزنان خلاق با روح خدایی در همه جای زمین سکنا گزیدند زمانی که در سرزمین به سوی خورشید همان هورآمان حرکت کردند به سبب باوری که از سرزمین مولودی خود داشتن وآگاهیی که از روح خدایی در آنان سبب شده بود دست به ابداعاتی زدند که در روح خدایی انها سرشته بود 
    این آگاهیی روح خدایی در انها تکاپویی به سوی ساخت وسازهایی برای راحتی نوع خویشتن شد دانست از سنگ خانه ساخت واز دل سنگ آهن(آسن)را با اتشی ایزدی جداا ساخت انها که از اگاهی خرد الهی بهره واستفاده میکردند با نبوغی الهی که از ماده الهی در خویشتن به ساخت اهرامی پرداخت که بتوانند انرژی کوه زایی را به خدمت افریدگان گمارند همان طور که انرژی وخرد الهی را به خدمت گرفتند و در مسیر ایزد پاک واراده اش که مبنی بر خیرخواهی بود تمدنی شکل گرفت که انسان کنونی یارای قیاسش با دنیای کنونی نیست به چنان شکوهی رسیدند که به عصر طلایی میگفتند علم کنونی که یکی از چند شاخه علم ان دوران است که حتی به بلوغ ان دوران نیز نرسیده است مردان وزنانی که خود را جدا از خرد الهی نمیدیدند ،دیدند که چیزی نیست که نشود با خرد ایزدی بدست اورد خواه بنا یا اراده داشتنش خوشبختی 
    امپراطوری شکل گرفت شهرها بنا شد نام اپراطوری که 200هزار سال از نابودیش میگذرد آی گور نهاده شد امپراطوری که شاه یا امپراطوری نداشت بلکه اصل رهبری بود که در میان مردم زندگی میکرد ودلیل احترام مردم به سبب عشق وعلاقه مردم بود روزگار اینچنین گذشت مردم که با ماده الهی هر چه را ارداه میکردند خلق میکردند تا اینکه روز به روز با ایجاد عدم همگونی در رشد و فکر که در زمینه روحانی وماده الهی بود شکافی عمیق رخ داد مردانی پدیدار شدند که اراده شومی بر سرزمین اریایی داشتند پیداشدند این مردان با ایجاد تمرکز قدرت حس برتری بر دیگران وحس حقارت در دیگران نوعی اندیشه شوم شاه را ایجاد وحکومت خرد و اندیشه خدایی را منزوی ساختند ابتدا با ظاهری دلسوز شروع به نابودی اگاهی روح خدایی کردند ودیگر مردم از اندیشه انسان همان ذهن است دور شد سال ها بعد از شاه اول همه جا شروع به دیدن اینکه نقصان وکم بود نمایان می شودو عمرها واینکه مردمان قبل از سلسه شاهی بر این باور بودند که انسان جاویدان وبی مرگ است هیچگاه مرگ را تجربه نمی کردند اما با ظهور این مردان اهریمنی الغا مرگ وتهی وشر بر مردمان شد ومرگ نمایان فقر گسترده وحقیقت یافت 
    عیسی بن مریم در این باره اینگونه فرمودند که براستی بر مرگ پیروز شدم وفرمود
    ای کم ایمانان چرا هراسناکید با ایمان همه چیز ممکن می شود این دیدگاه پیامبر الهی که ریشه در فکر مردم اریایی مردمان مهرگان کدک بوده
    که از روح خدایی باخبر بودند نشات میگرد پیامبر اسلام فرموده که ای مردم ما برای ابدیت خلق شده ایم نه مرگ
    همان گونه نام خدا زندگی یا حی است نه مرگ پس زات زندگی بخش مرگ نمی دهد واین همان الغایی بود که ابلیس برما کرد همان الغای شر مردم دره مهرگان بر این باوربودند که ادمی با رشد وشکوفایی به مرحله ای میرسد که جسم خود را با افزایش ارتعاش با خود به عوالم نادیدنی خواهد برد تا جایی که جسمش از دیگان انسان فانی نگر محو میشود 
    هدف از بیان فلسفه زندگی اقوام لک که کنون در دینشان(یارسان)هویداست از اجدادشان به ارث رسیده است زمانی که شاهان که نشان اهریمن بودند بر ذهن مردم راه یافت که انسان دیگر نمی تواند ساده زندگی کند (منظور از سادگی فقر وتهی دستی نیست بلکه سادگی یعنی بی مشکل وازاد وهم راستای اراده الهی)سال بعد ازدومین شاه ، تهیدستی به حدی رسید که شاه مجبور به گرفتن مالیات شد عده ای از مردم به انزوا روی آوردند وبه مردم خطابه میکردن باید به زندگی اریاییی خود یعنی زندگی در روح خردالهی برگردیم تا با زندگی ساده به گنج های پنهان واشکار دست یابیم اما دیگر روح خدایی در مردم به فراموشی سپرده شد وقانون اضداد جای قانون پاک الهی یکی برای همه وهمه برای یکی را گرفته بود دیگر ادمی به این باور رسید که با دیوار مرگ ومعلول ها به سر ببرد روزی این مردمان با پایه گذاری امپراطوری الهی آی گور که از چین تا دریای اتلانتیس بود به ثروتی دست یافته بودند که زین اسبان ولباس خود از تاروپودی از ابریشم وطلا بود اکنون به نکبتی رسیده اند که برای رسیدن یا گرفتن اندک مزدی جان خود را فرسایش دهند دیگر مردمان از یاد برده بودند که از شیره الهی که در بدن دارند باید حفاظت کنند تا برای همیشه جوان بود را فراموش کردند (این شیره وظیفه دارد سلول های پیر را باسلول های جوان عوض کند)در نتیجه بدنشان با گذشت چند دهه پیرو زوال یافت واینگونه پنداشتند که این یک امر اجتناب ناپذیر است در حالی که از میان انها که گروی منزوی شدند هیچگاه پیر یا مرگ به سراغشان نیامد مردم پنداشتن که این گروه خدایان ووافسانه ای پیشینیان هستند سخن رو کوتاه میکنم قصدم از بیان فلسفه شکل گیری امپراطوری ای گور این بود که این روزگار دوباره باز خواهد گشت وادمی دوباره از خواب غفلت بیدار شده وجوانی ابدی خود را با استفاده از روح الهی که در نزد همه هست بازخواهند یافت 
    ما زندگی بزرگان پیشدادی خود را فراموش کردیم که احتمالا در فاصل 45هزار سال بعد از نابودی ای گور بزرگ شکل گرفت که کسانی چون جمشید وهوشنگ بیش از10هزار سال برای مردم مایه هدایت بودند ود 6هزار سال پیش کمی نزدیک تر خانواده نو که زمانی نوح2هزار سال داشت داعا کرد خدایا من وپدر ومادرم وخانواده ام را نجات بخش که خود گویایی زندگی ابدی وجوانی ابدی برای انسان هاست که با قبول اضداد وعدم استفاده از روح الهی به فراموشی سپرده شده است کافیست روح الهی در خود را بشناسیم وان را به بیرون هدایت کنیم وخواهید دید که ما مرکز یک انژی هستیم وبه اصل الهی اجازه میدهیم که خود را تحقق وتعبیر ببخشد که همان حد کمال است در آن هنگامه است خواهید گفت(چنانچه شخصی تشنه است،کافی است داخل شود،وبا جرعه های بزرگ از آبهای حیات وهستی پاک واصیل بنوشد، کسانی که از این آبها بنوشند هرگز تشنه نخواهند شد)
    قدرتی که شما به این شکل از آن استفاده میکنید همان خدا است اینگونه بود که در روایتی 
    تبتی نوشته شده در امپراطوری ای گور های اریایی مورچه ها خاک های طلا را برای استفاده بشر بر روی زمین کوه میکردند
    اینگونه خواهد شد که بشر همان کار را که خدا انجام میدهد انجام رساند ودلیل پیشرف ان امپراطوری استفاده از روح الهی بود که مختصر توضیح دادم کافی است (کتاب معبد سکوت )را دانلود کنید و بخوانید و تازه متولد شوید
    لازم است انسان در برابر اینم قدرت بزرگ سر تعظیم فرود آورد همان گونه نیاکان اریایی مان انجام دادند تواضع واقعی با حالتی فروتن به جلو پیش می آید وبه قدرتیوابسته است که آن را به کار می اندازد 
    هرگاه با ذات حق وصل شویم هیچگاه نمیمیریم خداوند در قرآن فرموده در هنگامه قیامت همگی میمیرید ومدهوش میشوید مگر کسانی که خدا بخواهد
    این ایه نشان میدهدباور به روح الهی در وجودمان به ما زندگی ابدی میدهد چون این حیات ازان خداست واین آگاهی ازان خداست هنگامه محشر از ما جدا نخواهدشد هنگامی که انسان در هماهنگی آگاهانه ای با خدا، دست به کار می شود ، دیگر هیچ مرز ومحدودیتی وجود ندارد ونخواهد داشت شما از حق الهی خویش برای انجام وافریدن کارها وخلق اشیا اطلاع وآگاهی دارید اجدا ما لک ها میگفتند (خدارا ببینید) که این به آن معنا است که خدا را در اوج افتخار وشکوهش ببینید که در تک تک شما است واز وجود تک تک شما ساطع می شود هنگامی که خدارا مبینید ،وهیچ چیز مگر ذات پاک الهی را مشاهده خواهید کرد
    امام علی فرمودند :در هرچیز نگریستم قبل وهمراه وبعد از آن خدا رامشاهده کردم
    این گوشه ای از آرمان امپراطوری نیاکان ما لک های آریایی بود که با استفاده از روح الهی درخود بدون هیچ زحمتی کاخ های رفیع در جهان ساختند وبه درجات رفیع روحانیت بی مرگ وجوانیت ابدی دست یافتند این تنشان دهنده این است که ما باید بار دیگر به روح الهی در خویشت بازگردیم 000

    اما از ان مردمان که ذهن الهی و ارداه الهی داشتند که با استفاده از قدرت روح الهی به ساخت معابد کرده بودند نشانه های بر جا مانده که هیچ تمدنی در حال حاضر قادر به ساخت مانندشان نیست اهرمی در چین اهرامی در بوسنی اهرامی در امریکا اهرامی در افریقا اما تمدن امریکا وغرب وتمدن شرق که به اصل ماجا پی برده اند امده اند با ایجاد توهم فضانوردان باستانی این فکر را در بشر الغا کند انسان همینی است که برایشان توصیف میشود که در چنگ اوهام مرگ وشر اسیر است وقادر به بازگشت به عصر طلل نیت وباید برده اوهام بمانند . حدود 100 هرم باستانی در استان شاآنشی Shaanxi، شهرستان شیان Xi'an ، مرکز کشور چین قرار دارد. شاآنشی یا کنجانفو (به چینی: 陝西)، (به پینیین: Shaanxi) یکی از استان‌ های کشور چین است. این استان در مرکز این کشور قرار گرفته ‌است، و مرکز آن شهر شیان است. جمعیت آن بالغ بر چهل میلیون نفر است.
    این اهرام نشان دهنده ورود تمدن از ایران و چین استان ایران ویژن ، به کشور چین کنونی می باشد، در این اهرام آثار فراوانی وجود دارد، که بوضوح نشان دهنده غیر چینی بودن آنهاست. منجمله وجود مومیایی هایی با قیافه مردم ایران یا آریایی.
    دولت چین در 60 سال گذشته سعی در مخفی نگه داشتن یا استتار و از بین بردن این اهرام داشته است، منجمله در آنها جنگل کاری کرده، و به کشاورزان گفته است، در آنها کشاورزی کنند، و یا سنگها و اشیای آنها را بغارت ببرند.
    وظیفه جوانان محقق متخصص ایران است، که درباره آنها تحقیق کنند و بگویند و بنویسند، و در این میان اغفال ترفند های مختلف، منجمله حقه های غربی برای اینکه آنها را اروپایی بدانند نشوند.
    افسانه ای در چین اینگونه رازی را افشا میکند مومیایی های تاریم مجموعه ای از 500 مومیایی است، که در Tarim Basin، Xinjiang امروزی در چین کشف شده است0 دولت چین آنها را مخفی نگهداشته و پنهان کرده است، زیرا بسیاری از این مومیایی قیافه غیر چینی، و کاملاً ایرانی دارند. اروپائیان در ترفند هایشان می گویند، که آنها اروپایی بودند، ول هیچ توضیح علمی تاریخی برای این گفته ندارند.
    راز مهم: اروپائی هایی که توانسته اند مردم محلی اطراف اهرام را ببیند، گفته اند، این مردم اهرام را متعلق به خدای خورشید، و مومیایی های سفید ایرانی را فرزندان دره خورشید یا( همان دره مهرگان سیمره لکستان ) می گویند، که در ذهن و از خاطرات و تعریف های گذشته های خود دارند.
    در چین سنگ هایی کشف شده که به دیسک های دروپا معروف اند این اشکال که با دقتی شگفت تراشیده شده اند که از امپراطوی مقدس ای گور نشالت گرفته 
    سنگ های دروپا آثار بازماندتمدن کهن ای گور می باشد، فقط خارجیها نمی خواهند بگویند، که اینها از تمدن های ایرانی بوده اند، و مجبور به خیال پردازی فرا زمینی هستند. منجمله در پرت و پلاهایشان می گویند، برخورد سفیه با زمین، حتی درک نمی کنند، سفینه ای که به زمین برخورد کند، دارای تکنولوژی خیلی پیشرفته است، نه چند عدد سنگ عهد عتیق.
    چرا کسی از خود نمی پرسد هدف شرق وغرب وجدیدا اعراب نمیخواهند تمدن اریایی نمایان شود تمدنی که بر پایه وحدت روحانی واستفاده از روح الهی به چنان ارمانی رسیدند که نه مرگ نه اضداد هیچ چیز در ذهنشان جایی نداشت شاید اینان برای اینکه برای خود اتز این میترسند که بشر به این اگاهی برسد که اضدادی وجود ندارد به کمال روح الهی دست یابند از ان رو دیگی برتری کاذبی که برای خود به دست اورده اند محو شود اما ارداه الهی بر این است که ادمی به بیداری روح الهی درخویش دست یابد وبه همان سخن عیسی ناصری که(همانا بر مرگ پیروز شدم)برسند با این آگاهی به دیدار ارواح مطهر برسند وعصر کریستال را به ظهور برسانند 
    واینک ادامه دارد 
    نویسنده :5730م0آزادبخت
    آخرین ویرایش: یکشنبه 26 اردیبهشت 1395 05:35 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • عصیان لکستانی شنبه 25 اردیبهشت 1395 05:26 ب.ظ نظرات ()
    http://lake
    آشنایی با رسم الخط زبان کهن و مستقل لکی(علی ایوتوندی) بخش نخست

    این خط حدود 20 آوا از رسم خط کردی بیشتر است و نظام اوایی در این خط منظور شده است.

    حروف  الفبای زبان لکی:

    الفبای  زبان درلکی :

    آ – أ – إ – ٱ – ئ – ۀ – ب – پ – ت – ڈ – ج – چ – خ – د – ر – ڕ – ز – ژ – س – ش – ع – ڠ – ف – ق – ک – گ – ل – ڵ – م – ن – ڤ – ه – ی – ێ – ۊ – ؤ – ۉ – ۈ – ۏ – و – ۆ – آٰ – إٓ – آءَ – آءْ – نْ

    واج

    هرکدام از آواهای زبان را واج می گویند. از کوچک ترین واحد صوتی متمایز، یعنی کوچک ترین واحد صوتی ای که می تواند تغییری در معنا ایجاد کند.

    مثال: ڕۈ (رود) ، زۊ (زود)، زؤر (ظهر)، زۉن (زبان)، تۆت (ناتوان در گفتار)

    انواع واج

    واج ها به دو دسته تقسیم می شوند : صامت ، مصوت.

    مصوت های لکی:

    مصوت : آوایی است که با لرزش تار آواها از گلو بیرون می آید و هنگام ادای آن دهان گشاده می ماند.

    مصوت ها در لکی حداقل 22 تا هستند:

    آ – أ – إ – ٱ – ئ – ۀ – ی – ێ – ۊ – ؤ – ۉ – ۈ – ۏ – ۆ – آٰ – إٓ – آءَ – آءْ، ئءُ، أءُ، آءُ، آۏ

    صامت های لکی:

    صامت : آوایی است که درادای آن جریان هوا هنگام خروج در نقطه ای میان گلو ولب ناگهان به مانعی برخورد می کند.

    صامت ها در لکی حداقل 31 تا هستند :

    ب – پ – ت – ڈ – ج – چ – خ – د – ر – ڕ – ز – ژ – س – ش – ع – ڠ – ف – ق – ک – گ – ل- ڵ – م – ن – ڤ – ه – ی – ݩ- و، هٛو، گٛو، خٛو

    نکته :

    در رسم الخط لَکی اگر واژه ای با یکی از مصوت های زیر شروع شود قبل از آنها حرف «ع» قرار می گیرد(این حرف (ع) خودش به خودی خود صدایی تولید نمی کند بلکه تنها حرکت می پذیرد.):

    آءَ – آءْ – آٰ – إٓ – ؤ – ۊ – ۏ- ۈ – ۉ – ۆ – ێ – ئ – ۀ – ٱ – آءُ، أءُ، ئءُ

    نکات:

    در لکی و رسم الخط آن:

    1) حرف « ح » حذف شده است و به جای آن از « ه » استفاده می شود.

    2) حروف« ذ – ض – ظ » حذف و به جای آنها از حرف« ز » استفاده می شود.

    3) حروف« ث – ص » حذف و به جای آنها از حرف« س» استفاده می شود.

    4) حرف« ط » حذف و به جای آنها از حرف« ت » استفاده می شود.

    5) حرف« غ » حذف و به جای آنها از حرف« خ» استفاده می شود.

    6) به حروفی که مصوت فتحه را می پذیرند حرف « أ» اضافه می کنیم.

    7) به حروفی که مصوت کسره را می پذیرند حرف « إ» اضافه می کنیم. مثل: دأر(دَر)

    8) به حروفی که مصوت ضمه را می پذیرند حرف « ۉ» اضافه می کنیم. مثل بۉن(بام)

    9) به حروفی که مصوت « ئُو » را می پذیرند حرف « ۈ» اضافه می کنیم. مثل: دۈ (دوغ)

    10) به حروفی که مصوت « ایی مثل دیر» را می پذیرند حرف « ی » اضافه می کنیم. مثل: سیر(سیر)

    11) به حروفی که مصوت « آ» را می پذیرند حرف « آ » اضافه می کنیم. مثل: چآرأ (چاره)

    12) در لکی مصوت هایی وجود دارد که در فارسی وجود ندارد که عبارتند از:

    الف) مصوت « ؤ » : این حرف صدایی شبیه «ö» در لاتین است و حروفی که این مصوت را می پذیرند به آن «ؤ» اضافه می کنیم. مثل: دؤ : عدد 2

    ب) مصوت « ۆ» : این حرف صدایی شبیه « œ» در لاتین است و حروفی که این مصوت را می پذیرند به آن «ۆ» اضافه می کنیم. مثل: دۆم(دُم)

    ج) مصوت « ئ » : این حرف صدایی شبیه « ё» در لاتین است و یا صدای « اِ کشیده» را دارد و حروفی که این مصوت را می پذیرند به آن «ئ» اضافه می کنیم. مثل: گئ (نوبت)

    د) مصوت « ێ» : این حرف صدایی شبیه «ی» کوتاه یا سنگین است و حروفی که این مصوت را می پذیرند به آن «ێ» اضافه می کنیم. مثل: ڨێ (بید)

    ه) مصوت « ۏ» : این حرف صدای (اُ) کشیده را دارد. مثل: کۏم (صبر کردن)

    و) مصوت «ۊ» : این حرف صدای مانند مصوت (ü) در لاتین دارد. مثل: دۊ (دود)

    ز) مصوت «ٱ » : این حرف را میتوان فتحه کشیده خواند. این حرف در زبان اوستایی موجود است. مثل: هٱر (همیشه) در مقابل هأر(هر)

    ح) مصوت « آٰ» : این حرف صدای (آ) کشیده را دارد. مثل: دآٰ (مادر) در مقابل دآ (داد)

    ط) مصوت « آءَ» : این حرف صدایی مرکب از مصوت (آ) و (-َ کوتاه : أ ) را دارد. میآءَرإن (به او می زد.)

    ی) مصوت « إٓ »: این حرف مرکب دو مصوت (إ) و (آ) می باشد. مثل: سٕآل(سؤال) ، در مقابل سآل (سال)

    ک) مصوت « آءْ» : این حرف صدایی مرکب از مصوت (آ) و (_ِ کوتاه یا إ ) را دارد. شآءْت (شاهد) ، در مقابل شآد (شادان)

    ل) مصوت « ۀ » : این حرف از ترکیب دو مصوت (-ِ کوتاه یا همان إ) و (-َ کوتاه یا همان أ) تشکیل می شود. مۀرزێ (می ارزد) در مقابل مأرزی (می ریزد)

    13) در لکی حروفی وجود دارد که در فارسی وجود عینی ندارد به عبارتی در الفبای فارسی نیست که عبارتند از:

    الف) حرف «ڵ » که مانند «ل» تشدید دار اما از ان سبک تر، کأڵ (پازن)، دأڵ(سگ ماده)

    ب) حرف « ڕ » که مانند «ر» تشدید دار اما از ان سبک تر، کأڕ (ناشنوا)، مأڕ(غار)

    ج) حرف «ݩ» که با حرکت پذیری حرف ماقبل خود صدایی مابین حرف «ن» و «گ» تولید می کند که به آن نون خیشومی یا تو دماغی می گویند. مثل: مإنْآ (گاو)، هأݩإڵ (زیر بغل)

    د) حرف « ڈ » که حرفی مابین (ت) و (د) دارد. مثل: مأڈ (مدد) ، در مقابل مأد (مد)

    ه)حرف«ڠ » : که حرفی مابین (خ) و (غ) دارد. مثل: مإرڠ (مرغ)

    و) حرف «هٛو): که حرفی مابین «ه» و «و» است، هٛوأر : خورشید

    ز) حرف «گٛو): که حرفی مابین «گ» و «و» است، گٛوأر : گوساله

    ح) حرف «خٛو): که حرفی مابین «خ» و «و» است، خٛوأ : خواهر

    14) حرف « ع » به مانند « ء » در زبان فارسی و عربی عمل می کند و حرکت می پذیرد . با این تفاوت که در پایان یا میان کلمه نمی آید.

    15) حرف «ݩ» نیز نمی تواند در اول کلمه قرار بگیرد و با حرکت (صدا پذیری ) حرف قبل از خود معلوم می شود.

    16) حرف «و» همان (واو) است اما به شکل عربی آن ، و باید که قبل و یا بعد آن حرف صدادار قرار بگیرد. وإژأ (خودش است)، در مقابل ڨإژأ (وجب)
    آخرین ویرایش: شنبه 25 اردیبهشت 1395 05:28 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • عصیان لکستانی دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 11:16 ق.ظ نظرات ()

    باباطاهر شاعر لک زبان لکستانی(2)

    متاسفانه همانطور که اشاره رفت خطه(لکستان) بعلت کوهستانی بودن باعث شده است که ادیبان گذشته این سازمان ارتباط کمتری با سایر ادبای ایران داشته باشند وبا یکدیگر بیگانه بوده اند و خط یکدیگررا نمی شناخته اند و شاید علت اصلی همین بوده است که ما در صفحه تاریخ ادبیات نشانی از شعرا و صاحبان قلم این دیار نمی یابیم و باید برای بیکسی خود گریه کنیم.زیرا عارفی بزرگ بنام ملاپریشان داشته ایم که سیدرجب برسی یکی از شاگردان ایشان بوده اند ولی بدبختانه شاگرد مشخص است و استاد مجهول!حال نگرشی کوتاه به کتاب در جستجوی تصوف نوشته استاد زرینکوب داشته باشیم که در مورد باباطاهر چنین میفرمایند:
    حسین منصور حلاج وعین القضاه همدانی که از شاخصهای مکتب تصوف میباشد از مریدان دونفر به نامهای شیخ برکه وشیخ فتحه از مشایخ اهل تصوف بوده که هردو نیز خود مرید باباطاهر بوده اند و این دو نفر با اسم محلی و مخفی که در مناطق لک زبان لرستان بکار میروند نام برده شده اند.
    در میان مجموعه نوشتارهایی که در باب شخصیت و آثار باباطاهر نوشته شده است کتاب سروده های باباطاهر با پیرایش م.اورنگ از میان دیگر آثار درخشانتر است ناگفته نماند در مقدمه کتاب بوی تند ناسیولیستی و زرتشت بازی که مرسوم دوران طاغوت است به مشام میرسد و تناقض گویی زیادی بچشم میخورد که عامل اصلی آن تک سبب بینی و تعصب نگارنده میباشد که ذیلا به شرح آن میپردازیم.نگارنده با تعصب و بارآوردن افسانه هایی قصد دارد باباطاهر را همدانی جلوه دهد در حالیکه اگر باباطاهر اهل همدان بوده چگونه عارف لرستانی یعنی شاه خشین از وجود او مطلع بود و یا فاطمه لر در همدان چه میکرده و اصولا آنچنان که نگارنده بیان داشته در عالم عرفان رسم براین نبوده و نیست که مراد بزیارت مرید برود و یعنی شاه خشین از منطقه دلفان لکستان بزیارت باباطاهر(مرید)برود در ضمن یک داستان غیرواقعی می بینیم که در اینجا چنانکه ذکر گردید مراد به دیدار مرید میرود و در این باب که فاطمه لر به اصلاح معشوقه بابا بوده جای تردید فراوان نیست که این قول در میان عرفا معروف است (المجازه قنطره الحقیقه)ولی اینکه فاطمه لر اهل گوران کرمانشاه باشد جای تاسف است که نگارنده بی گدار به آب زده زیرا هیچ طایفه ای از الوار در این مکان در طول تاریخ تاکنون وجود نداشته زیرا مردم این منطقه که در جنوب غربی کرمانشاه سکونت دارند بزبان غلیظ کردی تکلم مینمایند بنابراین این ضد و نقیض گوئی ها،گفته(م.اورنگ)را نباید در مورد باباطاهر قبول داشت.
    در مقدمه دیوان مرحوم لرستانی شاعر از جد خود چنین نقل مینماید : بنده عینا شاهد بوده ام حاشیه سقف مقبره باباطاهر واقع در مرکز شهرستان خرم آباد کتیبه هایی از چوب وجود داشته که برآن دوبیتیهای باباطاهر حک شده بود.بدنبال این نوشته سری به مقبره باباطاهر زدم با نگاه به سقف مقبره چیزی مشاهده نکردم پس از سئوال و پرس و جو از اهالی محله(درب باباطاهر) 
    مشخص گردید که سال 1356 توسط شخصی که گویا سفیه بوده کتیبه ها کنده شده اند و در کام آتش فروخته اند که این خود دردی است بزرگ زیرا مسئولین میراث فرهنگی استان نسبت به ابنیه تاریخی بالاخص بزرگان علم و ادب اینقدر بی تفاوتند و این عقیده ای است برای اهل فضل استان چرا ما باید با آثار بزرگان خود بیگانه باشیم و سراغی از مقبره آنها نداشتم باشیم و برای این عزیزان کنگره و بزرگداشتی گرفته نمی شود و چرا یاد و آثارشان از صفحه تاریخ محو شود،گناهشان چه بوده است؟چه دستی کارنامه این عزیز را در قفسه فراموشی بایگانی کرده است؟ایشانرا چه کسی در لفافه ای از سکوت پیچانیده است.بیرق پیامشان را کدامین باد از فراز قلل ادبیات این خطه درهم شکسته،خاک غربت را کدامین درد ناشناخته بریادشان نشانده ترانه هایشان را کدامین سیه دست خط زدهاست و شاید بی تفاوت خود بنده بوده است و بی اطلاعی از این بزرگان لذا در سال 1370 جهت اطلاع از شرح حال باباطاهر دوباره سری به نورآباد زدم عده ای براین قول بودند که باباطاهر اهل روستای حسن گاویار بوده و به شغل ذغال فروشی اشتغال داشته و جهت امرار معاش ذغال را به همدان برده فروخته است ولی پس از چند روز از اقامت در نورآباد و جستجوی بیشتر مشخص گردید که ساکن همان قریه مذکور زنگی وند بود است.گویا در سال420ه.ق/9باباطاهر همراه یار و مراد خود شاه خشین هنگامی که از گردنه گاماسیاب حد فاصل نورآباد و شهرستان نهاوند میگذرد و بقولی شاه خشین از دیده محو میگردد و یا در سرچشمه رودخانه گاماسیاب غرق میگردد.عارف لر از این ماجرا سخت آزرده می شود دیدگانش خسته از سفیر ماتم،دیار خویش را ترک می کند و به همدان هجرت مینماید که پس از مدتی دوباره یاد یار تاب ایستادن در همدان را از ایشان میگیرد و با قدمهای خسته و دلی شکسته به خرم آباد برمیگردد و دارفانی را وداع می گوید شاید هم درد بیکسی و بی همدمی و تیغ غربت و شرنگ بی همرهی ایشان را به سوی دیار می کشند زیرا در رثای مراد خود بعد ازواقعه دلخراش مرگ خشین چنین میفرماید:
    دمم قلف مجال گفتگونی خُشین برآب شد یادی از اونی
    کتاو آرزو گم بیه طاهر نشان از ردپای آرزونی
    درختم کلام یادآور میشوم که خاک ادب پرور لرستان گرچه سالیان متمادی عرصه ترکتازی اشرار بوده است،اگر چه حاکمان ادب ناشناخته،براین منطقه حکومت کرده اند و اگر چه شیوا کلامشان از کوچه باغ خاطرمان کوچ کرده است ولی ادیبانی همچون ملاپریشان،ملامنوچهر کولیوند،ملاحقعلی سیاهپوش و سایر بزرگانی که بیرق پیام باباطاهر را بر شانه زخمی خود کشیده اند و حال هم شاید بزرگ ادیبانی از این سامان هستند که شعر لکی و لری را به شیوایی کلام حافظ میسرایند از آن جمله می توان حجت اله مهدوی را نام برد که الحق بدعتی منحصر به فرد را در شعر لکی بوجود آورده است که در منطقه لک زبانغرب کشور نظیرش را نخواهیم یافت.برای نمونه به ذکر غزلیاز ایشا با ترجمه میپردازیم و سپس دو بیتی های لکی باباطاهر :
    قُشیکمِ اَر خِراوه دل نوحه بی اثرچنی
    دِیرَ شَکَتِم اَجل بِرَس عمر سِتیزه گر چنی
    چپین آو عمره ایی زمزمه مایه گوش دل
    آخر زندگونیه حالت گیونه سرچنی
    ریشی و ساقه عمرم اَژ رنج زَمونه زرده کُل
    سویری رویی و مصلحت ای رنگ خوین جِیرَ چنی
    قلب ضعیف کُتکُتم اَر سرجا پَکَربِنیش
    منزل آرزو گُمَ وسوسه سفر چنی
    بلبل شوق سربِن اَرشون سکوت خَم بگر
    بی سبب اَرهوا جفا آیتن بال و پر چنی
    برگ دوارِم ای ورا و بی خَوَر اَژ وفات کس
    اَروَرمال دِل دَس اَرسینه اَرا چَمرَ چنی
    پیر ضعیف قِی خَم اَردشت بی آو هستیم
    تا قُله قاف آشنا کوشش بی ثمر چنی
    عُمریکه رنج بی وَرِم ای دَس خَشمت ای فلک
    بستر سی کوینه اَژ عَسِر گلاره تَر چنی
    حواردن خُصه مَر کَمَه خوین دِلَم خوراکمه
    حواردن خوین خُصه اَژپیکر حُشک لَر چنی
    تا گه دو روژی تِر حُجت کار زنی ادامه دی
    روژ وهَلگِ هَلگ و شو تا سَحَرَ خَوَر چنی
    ترجمه فارسی
    جغدی هستم نشسته بر خرابه دل نوحه بدون اثر چقدر ادامه یابد
    دیگر خسته هستم اجل بدادم برس عمر ستیزه چقدر ادامه یابد
    صدای رفتن آب جوی عمر است این زمزمه ای که می شنوی
    آخر زندگی است حالت جان بر لب رسیدن چقدر ادامه یابد
    ریشه وساقه عمر من از رنج زندگی زرد شده است
    روی خود را با خون جگر سرخ نمودن تا کی ادامه یابد
    قلب ضعیف پاره پاره ام برجای خود با حال نگران بنشین
    خانه آرزو گم شده است وسوسه سفر چقدر ادامه یابد
    بلبل شوق سر برشانه بگذار و ماتم بگیر
    بدون سبب بال و پر بر هوای جفا انداختن چقدر ادامه یابد
    بدون آنکه در عزای مرگ یکی از اقوام خود باشم سیاه پوشیده ام
    بر در منزل دل دست بر سینه گذاشتن برای جواب دادن به تسلیت مردم چقدر ادامه یابد
    پیرقامت خمیده ای هستم در دشت بدون آب زندگی
    تا بلندترین نقطه کوه آشنایی کوشش بدون ثمر چقدر ادامه یابد
    یک عمر که از خشمت ای فلک رنج بر باد رفته هستم
    بستر سیاه کهنه از اشک چشم تر شدن چقدر ادامه یابد
    خوردن غم مگر کم است که خون دل هم میخورم
    خوردن غم و خون دل از پیکر لاغر و ضعیف چقدر ادامه یابد
    (حجت)تا دو روزی دیگر به زندگی خود ادامه دهی
    روز با دوندگی و شبها تا وقت سحر بیدار ماندن چقدر ادامه یابد
    هوای عاشقی سَردَه عزیزم وهار باغ دل زَردَه عزیزم
    مِه هُمرازِ رنَگِ زرد خَزُنم دِلم شَرمنده درده عزیزم

    خشین گم بی و مَقصودم اِ دس چی لطیفی صوتِ داودِم اِ دس چی
    بوری طاهر بنیش اَر خاک ماتم خِراو بی تارم و پودم اِ دس چی

    مِه دُرِشِم لَکم اِعجاز دِیرم مِه دوسی چی خُشین دمساز دیرم
    مِه مَعشوقی وَ نام فاطمه لُر صنوبر قامَت وپرناز دیرم

    دِلِ دُوش رَنگ آینه دیری دلی گَرم اَژ وَفا دَر سینه دیری
    بوری تا خانِقاهِ طاهرایدوس که طِاهر دُشمنی با کینه دیری

    مِه اَژ عِلمِ لَدُن سه مایه دیرم قِلائِکِم که اَژ کُه پایَه دیرم
    اَگَر غَم بی خوراکِ شوم و روژم مه دوسی چی خُشین هَمسایَه دیرم

    وَ دِرِکسُنِ عِشقِت مُبتلا بیم اسیر پنجه تیژبِلا بیم 
    نَزُنِستم که یاری بیوفایی خطا کِردِم وَ گردِت آشنا بیم

    قِلَندَر مَسلَکَ و آگِر مزاجم نباشد حاجَتی بَرتَخت و تاجِم
    فِراموشِم بیه دُنیای خاکی لباس عاشقی کَردَه رَواجم

    یَلی کِم حاجَت اَر پَرواز دیرم وَدامُن قفس کی ساز دیرم
    ولِم کَه اِژدَهای نَفس سَرکَش مِه یاری غیر تو هُمراز دیرم

    دَمِم قُلف و مِجالِ گفتگونی خُشین برآب شُد یادی از اونی
    کتاو آرزو گم بیه طاهر نشان از ردپای آرزو نی

    قدوه العرفا و زبده الحکما باباطاهر لک همدانی از عرفای قرن پنجم ه.ق بوده است.بنا بر نامه ی سرانجام ،بابا طاهر ابزرگان و اعاظم اهل حق و یکی از یاران خاص شاه خوشین بوده است.در کتاب راحه الصدور قطب راوندی از دیدار بابا طاهر و طغرل بیگ سلجوقی داستانی آورده است.گویند وی دلباخته ی یکی دیگر از عرفای لک یعنی فاطمه خانم ملقب به فاطمه لره شده بود و این بانو پاک سرشت در خانقاه باباطاهر در همدان کنج عزلت گزیده بود و هنگام دیدار شاخوشین از همدان و خانقاه بابا طاهر قصد رفتن از همدان می کند که بابا در اندیشه خواستگاری وی می افتد در این دم شاخوشین اندیشه ی درونی وی را در می یابد و به او می گوید که پیوند زناشویی اشان در روز پسین بسان لیلی و مجنون رخ خواهد داد. 
    بابا طاهر هنگام پیشوازی شاخوشین این دو بیتی را می خواند:
    هرکس شاهش تویی ،حالش همینه/سرینش خشت و بالینش زمینه
    جرمم اینست که تونه دوست دارم/هر کس دوستش تویی،حالش چنینه
    آخرین ویرایش: دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 11:53 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • عصیان لکستانی یکشنبه 19 اردیبهشت 1395 07:43 ب.ظ نظرات ()

    باباطاهر لك زبان(1)

    در این اندیشه بودم که باباطاهر همدانی است و یا اهل لکستان گرچه همه آریایی و ایرانی اما هر تذکره ای را می گشودم آنچه مراد من بود نمی یافتم.هیچکدام جوابگوی سئوال من نبود.بشرح حال باباطاهر در مقدمه دیوانش مراجعه می کردم باز هم جوابی مبهم اندیشه ام را آشفته می کرد،قدم به گلزار کلامش نهادم عطری خوش مشام دل را نوازش می داد گویی این عطر برخاسته از شمال لکستان بود،مرا بیشتر کنجکاو می کرد و حس تحقیق را در وجودم برمی انگیخت تا آنجایی که همدانی بودنش را باور نداشتم.زبانش برخاسته از دیار همدان نبود به زبان خودم حرف میزد(لکی)و گاهی او را برادر خوانده خودم حس می کردم.وگاهی مشکوک بنابر روایتی او را در غاری در کوه الوند دیده بودند که با یکی از سلاطین سلجوقی ملاقات دارد باز هم این را باور نداشتم زیرا شنیده بودم که باباطاهر گفته است:
    م دُریشم لکم اعجاز دیرم م دوسی چوی خُشین دمساز دیرم
    مه معشوقی و نام فاطمه لُر صنوبر قامت و پرناز دیرم
    خرمن اندیشه ام آتش میگرفت که.

    باباطاهر کجا، شاه خشین کجا،و فاطمه لر کجا باز هم من بودم و تلاطم اندیشه دوباره به یادم میامد که باباطاهر فرموده است :
    مه اژعِلم لَدُن سرمایه دیرم قلای کم که اژکو پایه دیرم
    اگر غم بی خوراک شو و روژم مه دوسی چوی خشین همسایه دیرم
    قدم زنان وادی خیال را طی کردم تصویر طاهر را در نگارخانه ذهنم قاب گرفته بودم صدایی سکوت اندیشه ام را برآشفت چنان مینمود که باباطاهر مرا صدا میزد :
    بوری ایمشو و گرد یک بنیشیم بوری تا بار درد یک بکیشیم
    مه مجنون و تو هم شیدای شیدا بوری ایدوس هردک دلپریشیم
    دیگر باور نمیشد که از مردم ترک زبان ساکن دامنه الوند شاعری لک زبان بنام باباطاهر ظهور کند اگر چه در شمال شهرستان نهاوند طایفه ای بنام خزایی و در منطقه فیروزآباد ساکن هستند ولی پس از تحقیق مشخص گردید که این طایفه از تیره خزایی چواری نورآباد لکستان هستند که در شمال نهاوند و در دامنه شمالی کوه گرین لکستان اسکان یافته اند بدین جهت پای خود را در وادی تحقیق فراترنهادم تا گمشده خویش را پیدا کنم از آن لحظه به بعد در هر خانه را میزدم صاحب خانه غریبانه دررا برویم می بست رد پایش را از هر کوی و برزن جستجو می کردم اما چیزی دستگیرم نمی شد چنگ غربت وجودم را بیشتر می فشرد و در این وادی کسی مرا همراه نبود و درباره باباطاهر خبر نداشت ولی هنوز همدانی بودن این دلسوخته عارف را باور نداشتم و دلسردنمی شدم و گاهی ایندو بیتی...
    خریوم عاشقی افسرده حالم چو مرغی خسته و بشکسته بالم
    بوری اما پیکر یاریم که اسیرم آرزومند وصالم
    را در جاده های تحقیق با خود زمزمه میکردم و بغض گلویم را می فشرد و احساس میکردم که باباطاهر مثل من بدنبال کسی بوده است،او را نمی یافته و با پای پر از خار هجران شب را سحر میکرده است.
    و در کسُن عشقت مبتلا بیم اسیر پنجه تیژ بلا بیم
    نَزُنِستم که یاری بی وفایی خطا کردم و گردت آشنا بیم
    تنهایی،خستگی،غربت و دوری آزارم میداد و هرگونه فکری به سرم میزد به کجا بروم و از چه کسی نشانی کامل این عارف اسما همدانی را جستجو کنم زبان شعرش لکی بود مجبور شدم سری به اکثر طوایف لک زبان لرستان بزنم،کوهدشت، بیرانوند و لک زبان های جنوب خرم آباد ساکن منطقه پلدختر،شعرش را برایم میخواندند اما شاعر را نمی شناختند جای تعجب است چه عاملی باعث شده که شعر شاعری خوانده شود و مردم شاعرش را نشناسند بیشتر این عوامل سبب می شد که مرا وادار به تحقیق درباره این درخشان ستاره آسمان ادب لرستان مینمود و هر لحظه منتظر بودم دوستی اهل مطالعه مطالبی را در مورد این سوخته دل در اختیار بنده قرار دهد.تا اینکه از کتابخانه دبیرستان بهار در زمستان53 کتابی بنام سالنامه بهار تالیف استاد علی محمد ساکی که سابقا رئیس همان دبیرستان بودند بدستم رسید و نوشته بود : می گویند چون باباطاهر در شهر همدان سکونت داشته است باید وی را همدانی بدانیم.
    اولا همدان در آنزمان تابع حوزه حکرانی(علی شکر)بوده و حوزه علی شکر همدان ثلاثت کرمانشاهان و نیمی از کردستان و لرستان می شود.
    باتوجه به اینکه اشعار او در تذکره های لبالب الاولیا محمد عوفی و تذکره الشعرای دولتشاه سمرقندی ذکر نشده و اشعار اخیر باباطاهر با آنچه که در کتاب المعجم قیس رازی آمده از لحاظ لفظ و وزن با اشعار کنونی باباطاهر تفاوت دارد،لذا از قرن نهم به بعد،وقتی دو بیتیهایش منتشر شد آنها را به وزن و لهجه تازه ای جز آنچه در قرن هفتم و قبل از آن بوده است درآورده اند تا برای اکثریت پارسی زبانان قابل فهم باشد.
    در هر صورت شکل قدیمیتر دوبیتهای باباطاهر بیشتر می توانند معرف یک رشته سنتهای ادبی، محلی در بلاد جبال باشد که از تاثیر عقاید گویی قبل از اسلام خالی نیست و اینکه درباره تاریخ زندگی و حیات او ابهام وجود دارد مربوط به تعلیمات پنهانی اوست که عین القضاه و حلاج نیز از آن متاثر بوده اند که در حقیقت افکار عقاید خود را برای جلوگیری از مخاطرات جمعی و فردی کتمان میکرده اند اما تعلیم عین القضاه از طریق پیران خود در شیخ فتحه و شیخ برکه باباطاهر و خاطره او در ارتباط بوده است.واینکه ذکری از نام باباطاهر در کتب صوفیه مانند:تذکره اولیاء
    و نفحات النش به میان نیامده بدان جهت است که طریق او نزد مشایخ صوفیه مقبول نبوده است.قرن نهم به بعد نام او در مقالات حروفیه و صوفیه به عنوان یکی از مجذوبان و اولیاء جبال اهمیت پیدا می کند.در هر صورت ارتباط باباطاهر با لهجه ای که ظاهرا شیخ و مرشد واقعی عین القضاه شیخ برکه نیز به همان لهجه سخن می گفته به جنبه و رابطه بین این اشاره دارد و می بینیم کلمه برکه و فتحه میتوانند مخفف دو کلمه برکه و فتحه مخفف فتحعلی و فتح اله باشد اسامی است که تنها در منطقه لرستان ملفوظ است و حد طبیعی لرستان نیز از دامنه های الوند تا دامنه های کبیرکوه و زردکوه و دنا ادامه دارد.وزبان لکی به عنوان لهجه غرب ایران و به تایید نویسندگان با لری امروزه لکی که لهجه ای با واژه ای از زبان کردی است جزءمحدوده جغرافیائی لرستان محسوب و گویندگان این لهجه در شمار بومیان و ساکنان این سرزمین قرار دارند. لذا می توان احتمال داد که زبان شعری باباطاهر با توجه به مطالبی که شرح داده شد همان لهجه لکی یا آمیخته ای از لهجه لکی و لری،که زبان غرب ایران است بوده باشد.
    لذا اشعار زیبا و محکمی که از جوهره روان و شیوای لکی با محتوای عارفانه بوسیله دوست شاعر و محققم آقای حشمت اله خالقی جمع آوری و به اهتمام ایشان مدون گردیده میتواند به احتمال قوی از جمله دوبیتیهای درست باباطاهر باشد.خلاصه اینکه این ابیات بوسیله گروهی از بزرگان ساکن در شهرستان نورآباد دلفان و مناطق اطراف این شهرستان به ایشان رسیده که سالها در صفحه دل و یا به صورت مکتوب نزد ایشان محفوظ بوده است.از جهتی دیگر این ابیات ارتباط بین باباطاهر و بزرگان اهل حق یعنی باباهای دیگر مانند شاه حسین خویشن و آنطور که شایسته مقام معنوی آنان بوده است مورد قدردانی و حق شناسی قرار نمی گرفته اند و همین قدر که از دنیا رفته اند با گذشت زمان کم کم همچون گوهر گرانقدری از لابلای پرده حجاب بیرون آمده و درخشیده اند.
    بازهم این نوشته برای اثبات قضیه کافی نبود اما این مطلب مانند کسی بود که ردپایی از باباطاهر به من نشان دهد خوشحال بودم از اینکه سرنخی را بدست آورده ام جستجو را ادامه دادم اگرچه در بعضی موارد و بر سر دو راهیها این ردپا را گم میکردم لیک خسته نبودم تا اینکه در سال هزار و سیصد و پنجاه و شش از شخصی بنام ایمانخان رستمی ساکن قریه چنار منطقه جلالوند استان کرمانشاه که بزرگ طایفه اهل حق آن منطقه بود به صورت دست نویس بدستم رسید شخص مذکور با اهل حقهای لرستان از یک تیره بود.ومطالبی را که در رابطه با،باباطاهر به بنده دادند توسط اجداد ایشان بود در این مکتوب چنین آمده است :
    باباطاهر از دراویش اهل حق در منطقه دلفان لرستان است که در روستای زنگیوند نورآباد دلفان زیسته،پسری بنام محمود داشته طاهر در آن قریه مکتبخانه ای داشته و به تدریس مشغول بوده است.منطقه ییلاقی طاهر روستای نامبرده که در دامنه گرین میباشد و منطقه قشلاقی آن بزرگ در خرم آباد بود و در خرم آباد خانقاهی داشته است که در محل تجمع مریدان این عارف بوده است.
    از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم یقینم نسبت به لرستانی بودن این عارف دلسوخته کاملتر شد تقریبا خود را در انتهای راه می دیدم و حس می کردم که به خانه باباطاهر نزدیک شده ام که ناگهان این دو بیتی بگوشم رسید :
    منم طاهر بیابونگرد و عاشق به سینه داغ دیرم چون شقایق
    اسیر پنجه مرگم دریغا جیا اژ بزم یاریل موافق
    دوباره تصویر این عارف عاشق در قاب چشمانم مجسم شد که بیابانها را بدنبال گمشده ای در می نورد باز راه را برایم طویلتر کرد کجا بروم کدام بیابان را بدنبال باباطاهر طی کنم تا اینکه یکی از دوستان نشانی بزرگ مردی را بنام سیدابراهیم میرزا والیزاده ساکن قریه سنجابی نورآباد به بنده داد و فرمودند که شخص مذکور اطلاعاتی را از باباطاهر در دست دارند و آنهم بصورت دست نویس،پس از پرس و جو شخص مورد نظر را پیدا کردم و بخدمتش رسیدم و پس از گفتگویی کوتاه معلوم شده که این شخص از دوستان پدر بنده میباشد ایشان چند دوبیتی را به بنده دادند که اصل و نسب باباطاهر را مشخص کرده است.
    مه طاهر ساکن پای گرینم م دُریش مسلک و آگردرینم
    بوری در باغ خواوم لحظه ای چند که شاید وقت خواو روی تو بینم
    شاعر در دوبیتی فوق مستقیما موطن خود را که در پای کوه گرین نورآباد لرستان بوده اشاره کرده است.(کوه گرین کجا،الوند همدان کجا)!
    عارف دلسوخته در هر دیاری بوده بتنگ آمده وگریز را برقرار ترجیح میدهد گویا یاد دیار خود(دلفان)او را بسیار آزرده نموده که با زبان شعر چنین فریاد میزند :
    مه اژدامان هجران میگریزم زشهر بیوفایان میگریزم
    اژای ماتم سرا با پای عریان بزون تا خاک دلفان میگریزم
    دیگر زبان باباطاهر جای شکی را برای اینجانب نگداشته و باورم در مورد لرستانی بودن این عارف کامل شده بود هیچ تذکره ای به موطن اواشاره درستی نکرده است و پیوسته او را لر خوانده چگونه میتوانیم او را همدانی و ترک بدانیم که باید عرض کرد باستثنای دوبیتی های (لکی)بابا،لرستانی بودن او کاملا مشهود است در مکتوبی دیگر که توسط دوست ادیب و شاعر ارجمند آقای حجت اله مهدوی به دستم رسید باباطاهر چنان با شاه خشین عجین بوده است که محو عزت نفس او میگردد و برای مدت چهل روز در کنار سراب گلوم بحری واقع در چواری نورآباد با او خلوت می گزیند(چله نشینی) و چشم و عقل خود را از تماشای دنیا می بندد.
    نگاه شاه خشین اعجاز دیری درون سینه اش صد راز دیری
    مشو طاهر جدا از دامن او که او سوی خدا پرواز دیری
    چه جاذبه ای در شاه خشین وجودداشته که طاهر را سراپامجذوب خود کرده تا آنجایی که جدایی از شاه خشین را جدایی از خدا میداند خلوت نشینی باباطاهر با خشین یادآور خلوت گزیدن مولانا با شمس است :
    بوری خلوت نشینی پیشه سازیم خدا را زینت اندیشه سازیم
    بوری اژبهرقطع دار شهوت درون بارگاهش ریشه سازیم
    چنانچه در ابتدای مکتوب عرض نمودم خود باباطاهر این علم را از نزدیکی با خدا بدست آورده است ولی در جایی دیگر چنان با زبان شعر می نالد که گویی از معبود خود جدا افتاده است :
    گلارم دل سیاهپوش فراقت تنم خَفتی در آغوش فراقت
    مه طاهر اژهوای نفس عریان وجودم بی بلانوش فراقت
    در دوبیتی فوق چنان به نظر می رسد که عریان تخلص شاعر بوده این عارف عریانی خود را از هوای نفس میداند نه بیسوادی و کم مایگی که عریان بودن از هوای نفس،خود یکی از طریقه های عرفان میباشد از بحث اصلی خارج نشویم در مقدمه تحقیق دیگر به نام تصویر در شعر میرنوروز که تکثیر و منتشر گردیده است عرض کرده ایم که این خطه بعلت صعب العبور بودن و جنگهای طایفه ای که ارمغان حکمرانان منطقه بوده مانع شده است که آثار و بیوگرافی مردان ادیب این خطه بدست آیندگان برسد و اگر هم اثری بجا مانده است بوی اصالت نمیدهد و به مرور زمان دستخوش تغییراتی شده است برای نمونه همین دوبیتی های مکتوب باباطاهر در دیوانهایی که بچاپ رسیده است می باشد که مردم وطن ما آنها را با خود زمزمه می کنند غافل از اینکه زبان طاهر این نبوده است هر صاحب نظری به فراخور حال خود دیوان این عارف را تصحیح کرده و تغییراتی به اشعار داده است.با این تفاسیر اگر در عمق این دوبیتیها بنگریم خواهیم دید اکثر آنها متاثر از یکدیگر میباشد یا به قول شاعر(تفاوت از زمین تا آسمان است)
    نسیم زلف تو فصل وهاره صفای قلب ریش بیقراره
    مسیحا گونه ای اعجاز دیری اگرمی نَفَسِت آشکاره
    آخرین ویرایش: یکشنبه 19 اردیبهشت 1395 07:45 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • عصیان لکستانی پنجشنبه 16 اردیبهشت 1395 11:53 ق.ظ نظرات ()
    مصطفی یافت آبادی نواده کریم خان زند رشیدی از دیار لکستان

    خاندان یافت آبادی مرتضی خان زند (یافت آبادی)، محمد یافت آبادی، مصطفی یافت آبادی و ابوالفتح یافت آبادی از نوه های دختری کریم خان زند بودند که به شکل اسیر توسط آغا محمد خان به محله یافت آباد منتقل شدند و در قلعه ای زندانی گردیدند. آن‌ها به مرور به آبادانی زمینهای اطراف قلعه پرداختند که آخرین آنها به نام مرتضی خان زند که مالک بیشتر زمینهای محله یافت آباد شده بود در زمان پهلوی اول نام فامیل یافت آبادی را برای خود برگزید. از کارهای خوب ایشان می‌توان به واگذار کردن زمین های تحت تملک به افراد عادی و بی بضاعت اشاره کرد که حتی برای زمین های واگذار شده سند هم گرفته شد تا در آینده کسی اعتراضی نداشته باشد.

    مرتضی خان سه پسر داشت به نام های محمد، مصطفی و ابوالفتح که محمد عمر زیادی نکرد ولی بین مردم بسیار نیک نام بود.

    مصطفی را می‌توان یکی از اولین خلبانان هواپیماهای نظامی ایران نامید ولی متأسفانه در مورد او اطلاعات کمی در دست است که با کمک سایت ویکیپدیا اطلاعات موجود جمع آوری شده است. وی در سال ۱۲۹۷ در تهران به دنیا آمد. جوانی مصطفی همزمان با پرواز هواپیماها از فرودگاه قلعه مرغی تهران بود و تماشای آن‌ها شوق زیادی را برای پرواز در او بوجود آورده بود. بنابراین بعد از اتمام تحصیلات متوسطه وارد مدرسه ای شد که در آن زمان مدرسه خلبانی قوای هوایی نامیده می‌شد. هنگامی که سرهنگ محمود خسروانی اولین رئیس ایرانی ستاد نیروی هوایی بود، مصطفی موفق شد در روز اول فروردین سال ۱۳۱۶ گواهی نامه خلبانی خود را بگیرد. لازم به ذکر است در آن روزگار عنوان این گواهینامه اینگونه بود: «تصدیق نامه خلبانی طیاره». از مواردی که در مورد مصطفی یافت آبادی می‌توان به آن اشاره کرد اینکه گفته شده در آن دوران او در تمام مناطق ایران پرواز کرده است. بنابراین با توجه به اینکه تعداد فرودگاه ها و پایگاه های نیروی هوایی ایران در آن زمان کم بوده و ظرفیت سوخت گیری هواپیماها نیز در آنزمان محدود بوده پس برای پرواز در تمام مناطق ایران وی می‌بایست در تمام فرودگاه های آنزمان ایران برای سوخت گیری فرود آمده باشد. از پایگاه های هوایی که او در آن‌ها خدمت کرده می‌توان به قلعه مرغی، اصفهان، اهواز و کرمانشاه اشاره کرد. از اتفاقاتی که در دوران خدمت وی به وقوع پیوست و دارای اهمیت است می‌توان به موارد زیر اشاره کرد. اول حمله عشایر قشقایی و بویر احمدی به پادگان نظامی حنا که در آنزمان مصطفی یافت آبادی در آن خدمت می‌کرد. به هنگام حمله، فرمانده وقت پادگان به او دستور داد تا با هواپیما پادگان را ترک کند بنابراین با توجه به زمان پرواز که در شب انجام شده، وی را می‌توان به عنوان اولین خلبان ایرانی دارای توانایی پرواز در شب نام برد. لازم به ذکر است چند ساعت بعد از پرواز هواپیما، پایگاه مورد حمله قرار می‌گیرد و تعداد زیادی کشته می‌شوند. در این قسمت اتفاق هیجان انگیزی می‌افتد آنهم اینکه هنگامی که در فرودگاه اصفهان صدای هواپیما را می‌شنوند (به نظر میاید مکالمه ای بین خلبان و برج برقرار نشده) با تلاش زیاد مقدار زیادی زباله را برای نشان دادن محل باند به خلبان در اطراف آن آتش میزنند و مصطفی یافت آبادی با مهارت هواپیما را روی باند فرود میاورد. بنابراین اولین پرواز در شب ایران توسط مصطفی یافت آبادی و در مسیر سمیرم به اصفهان انجام شده. اگر این پرواز را اولین پرواز در شب و مصطفی یافت آبادی را اولین خلبان دارای توانایی پرواز در شب بدانیم این فرود را هم می‌توان اولین فرود در شب ایران و نیز اولین فرود در شب ایران به کمک راهنمایی آتش زباله و نیز اولین خلبانی که توانست در ایران هواپیما را در شب و به کمک آتش زباله به زمین بنشاند نام برد. روزهای بعد از حمله نیز وی به همراه خلبانی دیگر اطراف منطقه پادگان پرواز کرده برای ارتشیان و سربازانی که در اطراف پادگان آواره شده بودند لباس و غذا می‌ریزند.

    در زمان حمله نیروهای متفقین به ایران در شهریور ۱۳۲۰ بود که زمانی که حتی برخی فرماندهان پادگان ها از محل خدمت خود فرار کرده بودند و به ارتش ایران در ارسال و تخلیه مهمات خیانت شده و توسط برخی عوامل دستور به تخلیه پادگان ها داده شده بود او و برخی همرزمان وطنپرستش تاب حضور بیگانه در خاک مادری را نیافته و با رشادت و بدون ترسی از مرگ و مجازات موفق به پرواز و بمباران مواضع متفقین می‌گردد. بعد از بازگشت به این دلیل که فرودگاه اشغال شده بود او را توقیف کردند. 

    چند سال بعد به دلیل پشت سرگذاشتن چند سانحه هوایی و نیز تصادف با اتومبیل توانایی پرواز را از دست می‌دهد و به دنبال آن او را از نیروی هوایی به سازمان هواپیمایی کشوری منتقل می‌کنند. گفته می‌شود او در سال ۱۳۶۵ در یک سانحه کشته می‌شود اما نوع سانحه مشخص نیست.

    برادر مصطفی،ابوالفتح یافت آبادی نیز افسران نیروی هوایی ارتش بودند که هم در زمان قبل و هم بعد از انقلاب دارای سمت ها ی گوناگونی در نیروی هوایی بودند.ایشان در سال 1394 چشم ازجهان فروبستند 
    روحشان شاد و یادشان گرامی تصویر اخر متعلق به ابوالفتح یافت ابادی می باشد
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 4 1 2 3 4