عصیان لکستانی سه شنبه 16 تیر 1394 02:24 ب.ظ نظرات ()

سخن این بوده وهست

من این گفته دارم زدانای پیر 
به خاطر دراست و نگردد ز ویر
هماره بود ورد من این سخن

به سیر زمانه نگردد کهن

بود زادبوم من ایران زمین

بعالم سرم من برآن و برین
پساپشت من بس دماوندهاست
یلان مرا سینه الوندهاست

هنوز از فراز که بیستون

زفرهادها ریزد آواز خون
نژادم نژاد یل شیرگیر

که دشمن به قهرش هماره اسیر

به شهنامه بینی نژادمرا

بسی دیده تاریخ داد مرا

بود فخر و نازم بدین مرز و بوم

نگیرد مرین خاک را فکرشوم

وجودم فدای تو ای خاک پاک 

نه من بس هزاران یل سینه چاک

هزارم اگر زندگانی بود

فدای تو جان و جوانی بود

سپاسم بود از خداوندگار

زبان داده بخشیده ایل و تبار 

اگرچه مرا دانشی اندک است

سپاسم زیزدان نژادم لک است

نژادی بلند و زبانی گزین
همه واژه هایش فصیح و وزین 

نگویم لکی از همه برتر است

ولی در میان دگرها سر است

گروهی مرا زان خود کرده اند

نژاد مرا زان خود برده اند

ولی غافل از آنکه ایرانی ام

"لک"م "لک" نژادم کسی را نی ام

بماند بخاطریکی جمله پاک

زخاکست گندم نماند بخاک

ازین پس نخواند کسم زان خویش
کزین قصه دارم دلی ریش ریش
نه کردم نه هم لر نژادم لک است 

به جمع زبانها زبانم تک است 

بنام نژادم صدایم کنید

ازین خویش خوانی جدایم کنید
ببخشید اگر این سخن تند بود
روانم پریش و خرد کند بود