عصیان لکستانی دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 10:16 ق.ظ نظرات ()

باباطاهر شاعر لک زبان لکستانی(2)

متاسفانه همانطور که اشاره رفت خطه(لکستان) بعلت کوهستانی بودن باعث شده است که ادیبان گذشته این سازمان ارتباط کمتری با سایر ادبای ایران داشته باشند وبا یکدیگر بیگانه بوده اند و خط یکدیگررا نمی شناخته اند و شاید علت اصلی همین بوده است که ما در صفحه تاریخ ادبیات نشانی از شعرا و صاحبان قلم این دیار نمی یابیم و باید برای بیکسی خود گریه کنیم.زیرا عارفی بزرگ بنام ملاپریشان داشته ایم که سیدرجب برسی یکی از شاگردان ایشان بوده اند ولی بدبختانه شاگرد مشخص است و استاد مجهول!حال نگرشی کوتاه به کتاب در جستجوی تصوف نوشته استاد زرینکوب داشته باشیم که در مورد باباطاهر چنین میفرمایند:
حسین منصور حلاج وعین القضاه همدانی که از شاخصهای مکتب تصوف میباشد از مریدان دونفر به نامهای شیخ برکه وشیخ فتحه از مشایخ اهل تصوف بوده که هردو نیز خود مرید باباطاهر بوده اند و این دو نفر با اسم محلی و مخفی که در مناطق لک زبان لرستان بکار میروند نام برده شده اند.
در میان مجموعه نوشتارهایی که در باب شخصیت و آثار باباطاهر نوشته شده است کتاب سروده های باباطاهر با پیرایش م.اورنگ از میان دیگر آثار درخشانتر است ناگفته نماند در مقدمه کتاب بوی تند ناسیولیستی و زرتشت بازی که مرسوم دوران طاغوت است به مشام میرسد و تناقض گویی زیادی بچشم میخورد که عامل اصلی آن تک سبب بینی و تعصب نگارنده میباشد که ذیلا به شرح آن میپردازیم.نگارنده با تعصب و بارآوردن افسانه هایی قصد دارد باباطاهر را همدانی جلوه دهد در حالیکه اگر باباطاهر اهل همدان بوده چگونه عارف لرستانی یعنی شاه خشین از وجود او مطلع بود و یا فاطمه لر در همدان چه میکرده و اصولا آنچنان که نگارنده بیان داشته در عالم عرفان رسم براین نبوده و نیست که مراد بزیارت مرید برود و یعنی شاه خشین از منطقه دلفان لکستان بزیارت باباطاهر(مرید)برود در ضمن یک داستان غیرواقعی می بینیم که در اینجا چنانکه ذکر گردید مراد به دیدار مرید میرود و در این باب که فاطمه لر به اصلاح معشوقه بابا بوده جای تردید فراوان نیست که این قول در میان عرفا معروف است (المجازه قنطره الحقیقه)ولی اینکه فاطمه لر اهل گوران کرمانشاه باشد جای تاسف است که نگارنده بی گدار به آب زده زیرا هیچ طایفه ای از الوار در این مکان در طول تاریخ تاکنون وجود نداشته زیرا مردم این منطقه که در جنوب غربی کرمانشاه سکونت دارند بزبان غلیظ کردی تکلم مینمایند بنابراین این ضد و نقیض گوئی ها،گفته(م.اورنگ)را نباید در مورد باباطاهر قبول داشت.
در مقدمه دیوان مرحوم لرستانی شاعر از جد خود چنین نقل مینماید : بنده عینا شاهد بوده ام حاشیه سقف مقبره باباطاهر واقع در مرکز شهرستان خرم آباد کتیبه هایی از چوب وجود داشته که برآن دوبیتیهای باباطاهر حک شده بود.بدنبال این نوشته سری به مقبره باباطاهر زدم با نگاه به سقف مقبره چیزی مشاهده نکردم پس از سئوال و پرس و جو از اهالی محله(درب باباطاهر) 
مشخص گردید که سال 1356 توسط شخصی که گویا سفیه بوده کتیبه ها کنده شده اند و در کام آتش فروخته اند که این خود دردی است بزرگ زیرا مسئولین میراث فرهنگی استان نسبت به ابنیه تاریخی بالاخص بزرگان علم و ادب اینقدر بی تفاوتند و این عقیده ای است برای اهل فضل استان چرا ما باید با آثار بزرگان خود بیگانه باشیم و سراغی از مقبره آنها نداشتم باشیم و برای این عزیزان کنگره و بزرگداشتی گرفته نمی شود و چرا یاد و آثارشان از صفحه تاریخ محو شود،گناهشان چه بوده است؟چه دستی کارنامه این عزیز را در قفسه فراموشی بایگانی کرده است؟ایشانرا چه کسی در لفافه ای از سکوت پیچانیده است.بیرق پیامشان را کدامین باد از فراز قلل ادبیات این خطه درهم شکسته،خاک غربت را کدامین درد ناشناخته بریادشان نشانده ترانه هایشان را کدامین سیه دست خط زدهاست و شاید بی تفاوت خود بنده بوده است و بی اطلاعی از این بزرگان لذا در سال 1370 جهت اطلاع از شرح حال باباطاهر دوباره سری به نورآباد زدم عده ای براین قول بودند که باباطاهر اهل روستای حسن گاویار بوده و به شغل ذغال فروشی اشتغال داشته و جهت امرار معاش ذغال را به همدان برده فروخته است ولی پس از چند روز از اقامت در نورآباد و جستجوی بیشتر مشخص گردید که ساکن همان قریه مذکور زنگی وند بود است.گویا در سال420ه.ق/9باباطاهر همراه یار و مراد خود شاه خشین هنگامی که از گردنه گاماسیاب حد فاصل نورآباد و شهرستان نهاوند میگذرد و بقولی شاه خشین از دیده محو میگردد و یا در سرچشمه رودخانه گاماسیاب غرق میگردد.عارف لر از این ماجرا سخت آزرده می شود دیدگانش خسته از سفیر ماتم،دیار خویش را ترک می کند و به همدان هجرت مینماید که پس از مدتی دوباره یاد یار تاب ایستادن در همدان را از ایشان میگیرد و با قدمهای خسته و دلی شکسته به خرم آباد برمیگردد و دارفانی را وداع می گوید شاید هم درد بیکسی و بی همدمی و تیغ غربت و شرنگ بی همرهی ایشان را به سوی دیار می کشند زیرا در رثای مراد خود بعد ازواقعه دلخراش مرگ خشین چنین میفرماید:
دمم قلف مجال گفتگونی خُشین برآب شد یادی از اونی
کتاو آرزو گم بیه طاهر نشان از ردپای آرزونی
درختم کلام یادآور میشوم که خاک ادب پرور لرستان گرچه سالیان متمادی عرصه ترکتازی اشرار بوده است،اگر چه حاکمان ادب ناشناخته،براین منطقه حکومت کرده اند و اگر چه شیوا کلامشان از کوچه باغ خاطرمان کوچ کرده است ولی ادیبانی همچون ملاپریشان،ملامنوچهر کولیوند،ملاحقعلی سیاهپوش و سایر بزرگانی که بیرق پیام باباطاهر را بر شانه زخمی خود کشیده اند و حال هم شاید بزرگ ادیبانی از این سامان هستند که شعر لکی و لری را به شیوایی کلام حافظ میسرایند از آن جمله می توان حجت اله مهدوی را نام برد که الحق بدعتی منحصر به فرد را در شعر لکی بوجود آورده است که در منطقه لک زبانغرب کشور نظیرش را نخواهیم یافت.برای نمونه به ذکر غزلیاز ایشا با ترجمه میپردازیم و سپس دو بیتی های لکی باباطاهر :
قُشیکمِ اَر خِراوه دل نوحه بی اثرچنی
دِیرَ شَکَتِم اَجل بِرَس عمر سِتیزه گر چنی
چپین آو عمره ایی زمزمه مایه گوش دل
آخر زندگونیه حالت گیونه سرچنی
ریشی و ساقه عمرم اَژ رنج زَمونه زرده کُل
سویری رویی و مصلحت ای رنگ خوین جِیرَ چنی
قلب ضعیف کُتکُتم اَر سرجا پَکَربِنیش
منزل آرزو گُمَ وسوسه سفر چنی
بلبل شوق سربِن اَرشون سکوت خَم بگر
بی سبب اَرهوا جفا آیتن بال و پر چنی
برگ دوارِم ای ورا و بی خَوَر اَژ وفات کس
اَروَرمال دِل دَس اَرسینه اَرا چَمرَ چنی
پیر ضعیف قِی خَم اَردشت بی آو هستیم
تا قُله قاف آشنا کوشش بی ثمر چنی
عُمریکه رنج بی وَرِم ای دَس خَشمت ای فلک
بستر سی کوینه اَژ عَسِر گلاره تَر چنی
حواردن خُصه مَر کَمَه خوین دِلَم خوراکمه
حواردن خوین خُصه اَژپیکر حُشک لَر چنی
تا گه دو روژی تِر حُجت کار زنی ادامه دی
روژ وهَلگِ هَلگ و شو تا سَحَرَ خَوَر چنی
ترجمه فارسی
جغدی هستم نشسته بر خرابه دل نوحه بدون اثر چقدر ادامه یابد
دیگر خسته هستم اجل بدادم برس عمر ستیزه چقدر ادامه یابد
صدای رفتن آب جوی عمر است این زمزمه ای که می شنوی
آخر زندگی است حالت جان بر لب رسیدن چقدر ادامه یابد
ریشه وساقه عمر من از رنج زندگی زرد شده است
روی خود را با خون جگر سرخ نمودن تا کی ادامه یابد
قلب ضعیف پاره پاره ام برجای خود با حال نگران بنشین
خانه آرزو گم شده است وسوسه سفر چقدر ادامه یابد
بلبل شوق سر برشانه بگذار و ماتم بگیر
بدون سبب بال و پر بر هوای جفا انداختن چقدر ادامه یابد
بدون آنکه در عزای مرگ یکی از اقوام خود باشم سیاه پوشیده ام
بر در منزل دل دست بر سینه گذاشتن برای جواب دادن به تسلیت مردم چقدر ادامه یابد
پیرقامت خمیده ای هستم در دشت بدون آب زندگی
تا بلندترین نقطه کوه آشنایی کوشش بدون ثمر چقدر ادامه یابد
یک عمر که از خشمت ای فلک رنج بر باد رفته هستم
بستر سیاه کهنه از اشک چشم تر شدن چقدر ادامه یابد
خوردن غم مگر کم است که خون دل هم میخورم
خوردن غم و خون دل از پیکر لاغر و ضعیف چقدر ادامه یابد
(حجت)تا دو روزی دیگر به زندگی خود ادامه دهی
روز با دوندگی و شبها تا وقت سحر بیدار ماندن چقدر ادامه یابد
هوای عاشقی سَردَه عزیزم وهار باغ دل زَردَه عزیزم
مِه هُمرازِ رنَگِ زرد خَزُنم دِلم شَرمنده درده عزیزم

خشین گم بی و مَقصودم اِ دس چی لطیفی صوتِ داودِم اِ دس چی
بوری طاهر بنیش اَر خاک ماتم خِراو بی تارم و پودم اِ دس چی

مِه دُرِشِم لَکم اِعجاز دِیرم مِه دوسی چی خُشین دمساز دیرم
مِه مَعشوقی وَ نام فاطمه لُر صنوبر قامَت وپرناز دیرم

دِلِ دُوش رَنگ آینه دیری دلی گَرم اَژ وَفا دَر سینه دیری
بوری تا خانِقاهِ طاهرایدوس که طِاهر دُشمنی با کینه دیری

مِه اَژ عِلمِ لَدُن سه مایه دیرم قِلائِکِم که اَژ کُه پایَه دیرم
اَگَر غَم بی خوراکِ شوم و روژم مه دوسی چی خُشین هَمسایَه دیرم

وَ دِرِکسُنِ عِشقِت مُبتلا بیم اسیر پنجه تیژبِلا بیم 
نَزُنِستم که یاری بیوفایی خطا کِردِم وَ گردِت آشنا بیم

قِلَندَر مَسلَکَ و آگِر مزاجم نباشد حاجَتی بَرتَخت و تاجِم
فِراموشِم بیه دُنیای خاکی لباس عاشقی کَردَه رَواجم

یَلی کِم حاجَت اَر پَرواز دیرم وَدامُن قفس کی ساز دیرم
ولِم کَه اِژدَهای نَفس سَرکَش مِه یاری غیر تو هُمراز دیرم

دَمِم قُلف و مِجالِ گفتگونی خُشین برآب شُد یادی از اونی
کتاو آرزو گم بیه طاهر نشان از ردپای آرزو نی

قدوه العرفا و زبده الحکما باباطاهر لک همدانی از عرفای قرن پنجم ه.ق بوده است.بنا بر نامه ی سرانجام ،بابا طاهر ابزرگان و اعاظم اهل حق و یکی از یاران خاص شاه خوشین بوده است.در کتاب راحه الصدور قطب راوندی از دیدار بابا طاهر و طغرل بیگ سلجوقی داستانی آورده است.گویند وی دلباخته ی یکی دیگر از عرفای لک یعنی فاطمه خانم ملقب به فاطمه لره شده بود و این بانو پاک سرشت در خانقاه باباطاهر در همدان کنج عزلت گزیده بود و هنگام دیدار شاخوشین از همدان و خانقاه بابا طاهر قصد رفتن از همدان می کند که بابا در اندیشه خواستگاری وی می افتد در این دم شاخوشین اندیشه ی درونی وی را در می یابد و به او می گوید که پیوند زناشویی اشان در روز پسین بسان لیلی و مجنون رخ خواهد داد. 
بابا طاهر هنگام پیشوازی شاخوشین این دو بیتی را می خواند:
هرکس شاهش تویی ،حالش همینه/سرینش خشت و بالینش زمینه
جرمم اینست که تونه دوست دارم/هر کس دوستش تویی،حالش چنینه